یاهو                           


ازحریصی وزهوای سروری        درنظر کند وبه لافیدن جری


ازهوای مشتری وگرم دار           بی بصیرت پانهاده در فشار


ماه نادیده نشانها می دهد           روستایی را بدان گژ می نهد


از برای مشتری دروصف ماه      صد نشان نادیده گوید بهرجاه


مشتریی جو که جویان تواست     عالم آغاز وپایان تواست


 مشتری ماست الله اشتری          ازغم هرمشتری هین برترآ


ابوسعید مردی که برکیسه اش بند نبود و باخلق داوری نبود گفت خداوندا . هرچه ازما به تورسید استغفرالله وهرچه ازتوبما رسید الحمدالله .

 

درک کامل حقیقت خداوندی فقط با اتصال به حضرت حق حاصل میشود وآن ازطریق محو فردیت سالک الی الله در هستی امکان پذیر می باشد . ازدانش عقلانی برای شناختن خداوند بکمک مطالعات تئوری معرفت حاصل نمیگردد باید خداوند را احساس کرد وسپس تجربه ودرنهایت اتصال برقرار نمود .

اتصال به حضرت حق هدف خلقت میباشد که نشانه آن قدرت و سرور وعلم خدواندی است که سالک درحدخود دریافت می نماید اگر او خودرا با بدن خاکی و یا لطیف و یاذهنی بشناسد آکاهی ودانش ومعرفت اوازخداوند محدود به آن بدنها میگردد .

سالک از مراحل مختلف بدنها ودرک حقایق و یقین آنها عبور نموده وواصل وبه شناخت نائل میگردد.


گفت الها ملکا داورا                     پادشها ذوالکرما یاورا


دررهت ای شاهد یکتای من            شمع صفت سوخت سراپای من


جز تو جهان را عدم انگاشتم          غیر تو چشم از همه برداشتم


رفت سرم بر سر پیمان تو             محو توام واله و شیدای تو


عشق تو شد عقل من و هوش من    گشته همه خلق فراموش من


این سرمن در هوس روی تو          برسر نی رهسپر کوی تو


میزنم ار ناله هل من مغیث             من چو نیم وزلب تست این حدیث


ای دل ودلدار ودل آرای من           ای به رخت چشم تماشای من


خوش به تماشای جمال آمدم          غرقه دریای وصال آمدم


سربرود برسر نی در بدر              چون نیم از خود زتوام سربسر


نقشم همه جلوه اوصاف شد          عین شدو شین شدو قاف شد


آینه بشکست و رخ یار ماند           ای عجب این دل شد ودلدار ماند   الهی قمشه


انتشار عشق الهی که بیداری را سبب میگردد توسط پیر که عاشق خداوند است صورت گرفته وکسانیکه با پیر وراهبری عاشق تماس و صحبت دارند در ایشان عشقی پدیدار میگردد که همه خواسته های خود خواهانه را در آتش شوق خدمت باو میسوزاند و بتدریج مرید زندگی خود را وقف او نموده و با او یکی ودر آگاهی او وارد می شود .

آرامش و سرور حقیقی که طلیعه معرفت می باشد با از بین رفتن خودخواهی طلوع و با عشق ورزیدن وخدمت بدیگران جاودانی میگردد .


گویند دانش پنج نوع بوده


اول :  آنرا دانش دنیوی گویند که محدود به کسب سعادت و سلامت و رفاه و آسودگی مادی و دنیویست .

دوم : آنرا دانش شریعت گویند که به علمای مذاهب وادیان منسب بوده که صراط مستقیم الهی رابه انسانها می نمایاند .


سوم : آنرا دانش طریقت گویند که در تحصیل آن کسانی توفیق یافته که بجانب درون وانفاس خود معطوف گشته وبه تزکّیه نفس می پردازند ، فلاسفه و متفکران بین دانش دوم و سوم درسلوک روحانی قراردارند که ورود به بینش است .


چهارم : آنرا دانش حقیقت گویند که دراین دانش کلیه مظاهر متضاد دنیوی محو و حقیقت خداوندی پدیدار میگرددو واثری از نفس مجازی وجود ندارد .


پنجم : آنرا دانش معرفت حق تعالی گویند که به رسولان حضرت باری تعلق داشته که حقیقت محمدی (ص) بوده که دراو سید ما گشته سالار هم او اول هم او اخر بدین کار


ونزعنا مافی صدورهم من غل ، وآنچه شائبه در سینه داری برکنم ازجا . فکان قاب قوسین اوادنی ، تافاصله دوسر کمان ومفتول الف حلقه شود وصل دو سرحلقه بدان جا


شریعت همچو شمع است که ره دیده شود ، طریقت شمع دردست روی تاکه ره پیموده شود ، چورسیدی به درخانه مقصود به حقیقت تورسیدی به معبود ،


درزدم و گفت کیست ، گفتمش ایدوست دوست ، گفت در آن دوست چیست ، گفتمش ایدوست دوست ، گفت اگر دوستی از چه درین پوستی ، دوست که در پوست نیست ، گفتمش ایدوست دوست، در چو برویم گشود ، جمله بود و نبود ، دیدم ودیدم یکیست ، گفتمش ایدوست دوست ، گفتمش ایدوست دوست .


 چودرآغوش گرفتی توهمه عرف  به عارف وعرفان به معروف


 یارب به کی شاید گفت ای نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی


شریعت علم طبابت نفس را گویند و طریقت پرهیز و مصرف داروی طبیب و حقیقت صحت نفس و سلامت و رفتن به داراسلام معرفت و یا لیت قومی یعلمون .


شریعت علم کیمیا است برای مس وجود ما بزن آنرابخود واستعمال کن آنرا درطریقت تا که سینه ریززرگردی دردستان زرگردرحقیقت وبه قرب گردنش آویزگردی ای اهل معرفت .  


گویند یقین  سه مرحله دارد .


 اول : علم الیقین که آنرا یقین عقلانی گویند که با استواری ایمان حاصل و آنکه به تحقیق امورات معرفت که حقیراز آن اندکی مذکور ومشرح نموده ام  قبول نموده  و نفس سالک آنرا پذیرفته و خودرا برای تطبیق آماده می نماید .

قبل از این مرحله را علم و نظر گویند که محقّقین و متفکرین در آن گام می زنند که نشانه آن مباحثات ورد وقبول موضوعات می باشد که به شک وظن مربوط گردیده که پس از رسیدن به یقین سکون وآرامش حاصل واز رد وقبول معاف میگردند  .


هرگمان تشنه ی یقین است ای پسر     می زند اندر تزاید بال وپر


چون رسد درعلم پس برپا شود          مریقین را علم او پویا شود


زانکه هست اندرطریق مفتتن             علم کمتر از یقین و فوق ظن


علم جویای یقین باشد بدان                وآن یقین جویای دیداست وعیان


میکشد دانش به بینش ای علیم           گریقین گشتی ببینندی جحیم    


دوم :عین الیقین که یقین عقلانی دروجود سالک به  ظهورو ثبوت و قبول رسیده و به دید آمده وانطباق حاصل میگردد .


سوم :حق الیقین که رسیدن به منبع خلاق و قرب وقاب وقوسین وقاف


غیب را ابری و آبی دیگرست      آسمان و آفتابی دیگرست


ناید آن الا که بر خاصان پدید      باقیان فی لبس من خلق جدید


گفت پیغمبر زسرمای بهار          تن مپوشانید یاران زینهار


زآن که با جان شما آن می کند     کان بهاران با درختان می کند


لیک بگریزید از سرد خزان         کان کند کاو کرد با باغ ورزان


راویان این رابه ظاهر برده اند     هم بر آن صورت قناعت کرده اند


بی خبر بودند از جان آن گروه     کوه رادیده ندیده کان بکوه


آن خزان نزدخدانفس وهواست    عقل وجان عین بهاراست وبقاست


ازحدیث اولیا نرم ودرشت           تن مپوشان زآن که دینت راست پشت


گرم گویدسردگوید خوش بگیر     تازگرم وسرد بجهی وز سعیر


گرم وسردش نوبهار زندگی است مایه صدق ویقین وبندگی است


دنیا سایه و عکس عالم معنا بوده وبنظر اهل دنیا تناقض صورت ومعنا جلوه گری می کند آنکه خداوند را ندیده گوئیم حقیقت دارد ولی دنیارا می بینیم می گوئیم حقیقت ندارد . درون ما باید ازدنیا خالی شود تاآنکه ازحقیقت پرشود . باید هیچ شویم تا همه گردیم .

برای آنکه خویشتن را بیابیم باید خودرا گم کنیم . نفس ما باید بمیرد تا ما به حق زنده شویم . هستی نادیده ابدی است ولی زندگانی شیرین انهدام پذیر .


عشق می گوید به گوشم پست پست     صیدبودن خوشترازصیادی است


گول من کن خویش را وغره شو       آفتابی را رها کن ذره شو


بردرم ساکن شو وبی خانه باش         دعوی شمعی مکن پروانه باش


نعل بینی بازگونه در جهان                تخته بندان را لقب گشته شهان


با تو قلماشیت خواهم گفت هان            صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان


مرترا هرزخم کاید ز آسمان                منتظر می باش خلعت بعد از آن 


 کاو نه آن شاه است کت سیلی زند        پس نبخشد تاج وتخت مستند


+ نوشته شده در  91/06/21ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

یا هو                        


آتش حرص از شما ایثار شد               وآن حسد چون خار بد گلزار شد


چون شما این جمله آتشهای خویش       بهر حق کشتید جمله پیش پیش


نفس ناری را چو باغی ساختید            اندر او تخم وفا انداختید


بلبلان ذکر و تسبیح اندر او                 خوش سرایان در چمن بر طرف جو


داعی حق را اجابت کرده اید                در جحیم نفس آب آورده اید


غلبهَ کلیّه از برای یکی از قوا چهار گانه که حاصل گردد دیگر قوا مقهور او گردیده ودرنفس آثار آن قوه ظاهر وصاحب نفس در آن عالم وارد میگردد . اگر پیروز منازعه عقل باشد درصاحب نفس آثار ملائک ظاهر و نفس به کمال خواهد رسد .


وجود انسان بدلیل ترکیب عوالم امر و خلق در او از اوصاف و منازل و طبایع مختلف ومتضاد از جدال و نزاع سهمگین گذرنموده و بار امانت اختیار را به مقصد می رساند ودوباره تاج فخر کرمنا بر سر خواهد نهاد


 آدمی بر خنگ کرمنا سوار      در کف درکش عنان اختیار


 ویا نه در غرقاب شهوت و غضب بفرماندهی وهم همانند چهارپایان بلکه گمراه تر عمربه پایان خواهد برد ،اولئک کالانعام بل هم اضل .


ایدریغا ایدریغا ایدریغ                  کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ


من نخواهم در دو عالم بنگریست    تا نبینم این دو مجلس آن کیست


بی تماشای صفتهای خدا              گر خورم نان در گلو ماند مرا


چون گوارد لقمه بی دیدار او         بی تماشای گل وگلزار او


جز به امید خدا زین آبخور            می خورد یک لحظه الا گاو وخر


آن که کالانعام بد بل هم اضل         گرچه پر مکرست آن گنده بغل


مکر او سرزیر و او سر زیر شد    روزگاری برد و روزش دیر شد


فکرگاهش کند شد عقلش خرف     عمر شد چیزی ندارد چون الف


قوه عاقله در انسان درک امورات کلیه و اورا عقل نظری گویند و قوه وهمیه درک افعال جزئیه می نماید پس مبدء تحریکات بدن و افعال و افکار و رویه به قوه وهمیه منتسب بوده لذا اورا قوه عامله و عقل عملی و یا جزئی گفته اند .


اگر قوه عاقله غالب بر سایر قوی شود و جمع قوی بر طریق صلاح استوار گردند به فضیلت مخصوصه خود رسیده و تکامل ومعرفت حاصل میشود . 


از استقلال و فرماندهی قوه عاقله ( حکمت ) که مصدر فطنت و فراست و حسن تدبیر و توحید میباشد پدید آمده و بر دوقسم حکمت نظری یعنی علم بحقایق خلقت واشیاء و حکمت عملی که انقیاد قوه شهویه به عقلیه می باشد که اشرف آن رسیدن به مقام قرب الهی میباشد .


از تهذیب قوه (عامله ) و فرمانبردای آن از قوه عاقله ملکات عدالت که جمیع افعال برمنهج اعتدال میگردد .


از تهذیب قوه (غضبیه ) شجاعت که مصدر صبرو علو همت وحلم ووقار می باشد .


از تهذیب قوه ( شهویه ) عفت که مصدر سخاوت یعنی بخشش بدون چشم داشت و حیا وامانت و گشاده رویی می باشد پدید می آید .


 که این چهار اخلاق را فاضله نامیده اند که اخلاق حسنه ازآنها صادر میگردند .


از قوه عاقله علم وجهل و از قوه غضبییه حلم و غضب و از قوه شهویه حرص و قناعت پدید می آید .


در مقابل هراخلاق فاضله دو اخلاق رذیله افراط و تفریط می نمایند


در مقابل حکمت: جربزه ( فطانت) که مکر وحیله از اوصادر میشود که تفکر در امورات فاسده بوده که افراط می باشد وبلاهت ( جهل )که حمق و جهل مرکب از او صادرکه معطل ماندن تفکر است که تفریط است .


در مقابل شجاعت:( تهور)که تکبرولاف وگردنکشی وعجب ازاو صادر میشودکه پرداختن به امورات غیر عقلانی که افراط می باشد و( جبن ) که سوءظن وجزع ودنائت ازاو صادر می شود که رو گردانیدن از وظایف عقلانی که تفریط است .


در مقابل عفت: حرص ( شره ) که بیشرمی و اسراف و بخل وریا وحسد صادر میشود که لذات جسمانی را بدون احکام عقلانی دنبال نمودن که افراط می باشد و ( خمود ) که قطع نسل که کشتن قوی شهویه میباشد که تفریط است .


در مقابل عدالت : جور که تصرف در حقوق و اموال دیگران که افراط می باشد و مذلت که تمکین ظالم با وجود داشتن قدرت دفع که تفریط است .


گویند ترتیب خلقت قوی انسان اول قوه شهویه بوده وپس قوه غضبیه وسپس قوه عقل وتمیز می باشد و تربیت نیز به ترتیب ساخته شدن باید انجام پذیرد .

اول قوه شهویه تا به عفت رسیده و پس قوه غضبیه تا با شجاعت و سپس به تکمیل قوه عاقله اجتهاد نموده تا به فضیلت حکمت نائل شوند .


برای رسیدن به صفات متعالی اول دوری از همنشینان ناجنس دوم مراقبت احوال خود وسوم مواظبت اعمال خود وچهارم درجستجوی عیوب خود و رفع آن وپنجم حذر از عزت قوی شهوت وغضب نماید.


میل جان در حکمت است ودر علوم    میل تن در باغ وراغ است وکروم

حکمت دنیا فزاید ظن وشک            حکمت دینی برد فوق فلک


حاج محمود نفسی کشیده و گفت علوم شرعیّه لازمه این مرحله را به اختصار مرورنمودیم .

چون رهند از دست خود دستی زنند    چون جهند از نقص خود رقصی کنند

رقص و جولان بر سر میدان کنند       رقص اندر خون خود مردان کنند

رقص آنجا کن که خود را بشکنی       پنبه را از ریش شهوت بر کنی

مطربانشان از درون دف می زنند        بحر ها در شورشان کف می زنند

زشت باشد روی نا زیبا و ناز             سخت باشد چشم نابینا و درد

پیش یوسف نازش و خوبی مکن        جز نیاز و آه یعقوبی مکن

معنی مردن ز طوطی بد نیاز              در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی ترا زنده کند                   همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ          خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ

 در خصوص انرژی روانی که مؤثر میباشد در تفکرات الهی و کشف حجب نفسانی که در ابتدای صحبت مطرح شد از سه منبع حاصل گشته . 

 اول: آنرا ( مراقبه ) گویند که تمرکزعمیق و مداوم بر هدفی معنوی مانند صفات الهی برای جلوگیری از پراکندگی افکارو پخش انرژی در زمان مشخصی در شبانه روز و مراقب بودن اعمال خود در تمامی دقایق و دوری از رذائل که حفره در منبع ومخزن انرژی ما ایجاد می نماید ،

ودرکنارمراقبه محاسبه نفس یعنی اختصاص زمانی برای برسی اعمال وافکار روزمره درساعتی ازتنهایی شب لازم واز حسنات شاکر و ازسیئات توبه وانابه نمائیم .

 دم بدم ما بسته دام نویم             هریکی گر باز وسیمرغی شویم

 می رهانی هردمی ما را وباز       سوی دامی می رویم ای بی نیاز

 مادراین انبارگندم می کنیم           گندم جمع آمده گم می کنیم

 می نیندیشیم آخرمابه هوش        کین خلل درگندم است ازمکرموش

 موش در انبارما حفره زده ست    وزفنش انبارماویران شده ست

 اول ای جان دفع شرموش کن     وانگهان در جمع گندم کوش کن

 گرنه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست

 مراقبه باید بدون اجبار وبا علاقه بوده و خالی از احساسات قوه شهویه و غضبیه در زمان طلوع ویا غروب خورشید که شرایط آرام طبیعت مهیا و مفید است باشد

 دوم : آنرا ( خدمت ) بدون انتظارگویند که کمک و همراهی و همدلی با اهل استحقاق که در مسیر تعالی وسلامت و بدور از رذائل بسختی زندگی و تلاش نموده ولی نتیجه ودر آمد قلیل در عایدات دارند میباشد . 

 یا در خصوص خدمت وهمکاری با اشخاص  ویا اماکن روحانی و مقدس که در مسیر الهی استقرار دارند می باشد .

وقتی که انسان جذب خدمت گردد در خصوص خود ومنافع خود فکر نکرده وبه آرامش و آسایش خود نمیاندیشد لذا با زندگی کردن برای دیگران سالک وسعت پیدا نموده واز ترحم به حال خود و خودخواهی رهایی یافته و انرژی کسب می نماید .

  سوم : آنرا ( پرستش معبود ) گویند که عبادات عاشقانه وخالصانه که بی توجه بودن به ظواهر ومنافع خویش راسبب گردیده وعشق الهی اورا به منبع لایزال حق متصل می نماید . 

زین خرد جاهل همی باید شدن            دست در دیوانگی باید زدن

هرچه بینی سودخویش زان می گریز    زهرنوش و آب حیوان رابریز

هرکه بستاید ترا دشنام ده                     سود وسرمایه به مفلس وام ده

آزمودم عقل دور اندیش را                بعد ازاین دیوانه سازم خویش را

ذخیره انرژی حجاب نفس را برطرف و نور وجودبخش انسان را که از ودیعه الهی است دراختیار او برای رسیدن به معرفت حق تعالی قرار میگیرد با اعمال گناه آلوده قوی شهویه و غضبیه به فرماندهی قوه وهمیه به کمتراز آنی هدر رفته ولاف وگزاف برای سالک و اهل راه باقی میماتد .


  

   
+ نوشته شده در  91/06/20ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

هوالحق                           


 این جهان زندان و ما زندانیان         حفره کن زندان و خود را وارهان


درد آمد بهتر از ملک جهان            تا بخوانی تو خدا را در نهان


این نه جبر این معنی جباری است      ذکر جباری برای زاری است


هر که او بیدار تر پر درد تر            هر که او آگاه تر رخ زرد تر


هر که بیدار است او در خوابتر       هست بیداریش از خوابش بتر


عشق را سه نشان است اول راستی که عارفان راست که آنچه گوئی کنی . دوم مستی که والهان راست که آنچه نمائی هستی سوم نیستی که بی خودان راست که آنجا که آواز دهد باشی .


چو لا از صدر انسانی فکندت در ره حیرت   پس از بود الاهیت به الله آی از الا


   عوالم خلقت از سه تجلی . ذات – صفات – افعال . به عبارتی از روح کل و نفس کل و طبع کل و یا عبارت دیگر. روح – نفس – جسم . که بصورت . جسم خاکی – جسم لطیف – ذهنی – روح . خلق گردیده است در( فی سّته ایّام ثم استوی علی العرش)


با تانّی گشت موجود از خدا             تا به شش روز این زمین و چرخها


از تواضع چون ز گردون شد بزیر   گشت جزو آدمی حی دلیر


وقت اول درعالم امر خلایق ، پرده زد از نور دراول مکان خلق زمان هاهوت خویشش با دقایق ، خلق اسماء و صفات از نزد خویشش درحقایق ، وقت دوم در لاهوت خویش ، خلق اعیان ممکنات  بنمود اواز نور خویشش ، تا که تکمیل کرامت را نماید با اکرام خویشش،  وقت سوم درعالم خلق خلایق  او کشد در پرده دیگر باز ، بهر نَفَسَ مطمئن عشقباز ، درب باب جبروتیش بهر معراج نبی اش در فراز ، وقت چهارم خلق شد بیت معمور دل و چهارم طبق بهر استغنا ی عیسی جلوه ساز


تخت دل معمور شد پاک از هوا        بین که الرحمن علی العرش استوی


حکم بر دل بعد از این بی واسطه    حق کند چون یافت دل این رابطه


وقت پنجم خلق عالم در مثال ، وقت ششم خلق ناسوت و شهود او رو نهاد .


حلق بخشد خاک را لطف خدا               تاخورد آب و بروید صد گیاه


باز حیوان را ببخشد حلق ولب             تا گیاهش را خورد اندر طلب


چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت    گشت حیوان لقمه انسان ورفت


باز خاک آمد شد اکّال بشر                 چون جدا شد از بشر روح و بصر


در اول نفس اماره سواره برطلب در وادی اول فنای جزئی خودرا بپیش حضرتش تقدیم می دارد . سپس دنبال اولوامه با اسب سفید عشق در دوم طبق فنای باطل خود را وبعدش نفس ناطق با مَرکب رهوار  مروّت در سوم طبق فنای ظاهری تقدیم می دارد ونفس عاقله در وادی چهارم فنای ملکوتش به استغای حق واصل و مستغنی شده


بعدش نفس مطمئنه در وادی پنجم در فنای جبروتش غرق توحید وششم نفس راضیه در حیرتش باقی فنای محبوبی شده و در هفتم طبق نفس مرضیه فنا فی الله وچیزی از خود ش باقی نمانده و بقا ازنور او می گیرد .  


گفت پیغمبرکه حق فرموده است        من نگنجم هیچ در بالا وپست


در زمین و آسمان وعرش نیز         من نگنجم این یقین دان ای عزیز


در دل مومن بگنجم ای عجب           گر مرا جویی در آن دلها طلب


خود بزرگی عرش باشد بس مدید      لیک صورت کیست چون معنی رسید


برترند از عرش و کرسی وخلا         ساکنان مقعد صدق خدا


گفت ادخل فی عبادی تلتقی              جنته من رویتی یا متّقی


خاک آدم چون که شد چالاک حق        پیش خاکش سر نهند املاک حق


السماء انشقّت آخر چه بود              از یکی چشمی که خاکی بر گشود


    نفس اماره در پایین ترین تجربیات انسانی در عالم ماده ناسوتی با ابزار حس وطبع زندگی می گذراند . ابزارش چهار وصف تن و پنج حس ظاهری و شش جهت آفاقی


ای مقیم حبس چهار و پنج وشش        نغز جایی دیگران را هم بکش


ای چوخربنده حریف کون خر              بوسه گاهی یافتی ما را ببر


چون ندادت بندگی دوست دست           میل شاهی از کجایت خاسته است


چهار وصف تن چو مرغان خلیل         بسمل ایشان دهد جان را سبیل


بط و طاووس و زاغ است وخروس      این مثال چهار خُلق اندر نفوس


بط حرصست وخروس آن شهوتست      جاه چون طاووس و زاغ امنیّت است


مردلم را پنج حس دیگراست               حس دل را هر دو عالم منظر است


اندر آن قلعه ی خوش ذات الصور         پنج در در بحر و پنجی سو بر


پنج از آن چون حس بسوی رنگ و بو   پنج از آن چون حس باطن راز جو


زین قدحهای صور کم باش مست          تا نگردی بت تراش و بت پرست 


آدما معنی دل بندم بجوی                    ترک قشر و صورت و گندم بگوی


از شش و از پنج عارف گشت فرد         محترز گشته ست زین شش پنج نرد


رست او از پنج حس وشش جهت         از ورای آن همه کرد آگهت


شش جهت مگریز زیرا در جهات          ششدره است و ششدره مات است مات  


راه هفتم را برو رای دلست        اندرون رو اندرون آن دلبرست 


عقل گوید شش جهت راهست و دیگر راه نیست


عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها


عشق را با پنج وبا شش کار نیست     مقصد او جز که جذب یار نیست


غیر این راه هوا وشش جهت            در میان روزن دل هست راه معرفت


از چهار دیگر نیز بباید گفتن              شاید در اندیشه بباید سفتن


باد وخاک و آب و آتش بنده اند          با من و تو مرده با حق زنده اند


آب حلم و آتش خشم ای پسر            هم زحق بینی چو بگشایی بصر


باد آتش می خورد از امر حق           هردو سرمست آمدنداز خمر حق  


ازخود ای جزوی زکلها مختلط           فهم می کن حالت هر منبسط


چون که کلیات را رنج است وغم        جزو ایشان چون نباشد روی زرد


خاصه جزوی کاو را ضد است جمع     زآب وخاک و آتش وباد است جمع


این عجب نبودکه میش ازگرگ جست   این عجب که میش دل در گرگ بست


انسان مرکب است از تن ظاهر که از گوشت و استخوان و پوست و رگ و دیگرست که آب و باد وخاک وآتش او را می سازند و آنرا جسم می گویند ودیگر نفس انسان که حقیقت وجود انسان است که از مجردات می باشد و ازعالم روح و آنرا خداوند فرموده است ، قل الروح من امر ربی ، بگو از امر پروردگار من است. وجه تمایز انسان با سایر حیوانات در این نفس می باشد که امریست باقی وفنایش در فنا فی الله .  شناختن نفس خود اعانت در شناخت آفریدگارخلقت حضرت حق تعالی می باشد .


من عرف نفسه فقد عرف ربه هر کسی که بشناسد خود را بحقیقت خواهد شناخت پروردگار خود را . چون خود را نشناسی حقیقت خود ودیگران را چون خواهی شناخت .


قبل از تهذیب اخلاق هیچ علمی درشناخت و معرفت حق تعالی نافع نمیگردد واول باید قوای اربعه را شناخت بعد پای در رای نهاد .


 نفس انسان از چهار قوه عقل و شهوت و غضب و وهم بوده


اول قوه عاقله : عقل نماینده روح و برای به کمال رسانیدن نفس انسان و مرتبت با عالم ملکوت وودیعه الهیست وصراط نفس برای رسیدن به حضرت حق تعالی 


دوم قوه شهویه : که برای بقای بدن و حفظ آن برای تحصیل کمالات نفس در عالم ناسوت لازم و همان خوردن دانه گندم  برای بقااست  در روز اول.


سوم قوه وهمیّه : که برای درک امورات دنیوی وکسب تجربیات ذهنی .


چهارم قوه غضبیه : که برای دفع مضرات خارجه و ابزارکنترل دو قوا شهویه و وهمیه از طرف قوه عاقله وحفاظت از بدن آن لباس عالم ناسوت و ریشه در نافرمانی روز اول دارد.


شهوت که خدمتگذار جسم است همیشه از عدالت عقل فراری وتسلیم او را در اوامر خود طالب بوده . غضب که نگهبان و حفاظت جسم را عهده دارست از اطاعت عقل سر باز زده و بافریب ونیرنگ عقل را به اطاعت از خود می خواند . وهم با حیله و تزویرخواستاربرکناری عقل وجانشین شدن خودو برای در دست گرفتن سلطنت بر وجود جسمانی انسان درتلاش است.


 ازسه قوه هیچکدام منکر و مانع افعال دو قوه دیگر نبوده و ممانعتی برای یکدیگر ندارند


 هرسه قوه در همه حال باهم متحد بوده و فقط عقل را مانع حکومت خود می شناسند و با او در نزاع می باشند. چون عقل مانع تجاوز هر سه قوه می باشد مملکت بدن دائما محل ومیدان محاربه آنها می باشد و غلبه هر قوه بر وجود جسمانی و کنار رفتن عقل نفس را بسمت خصوصیات آن قوه راهبری می نماید .


در نفوس حیوانات که قوه عاقله وجود ندارد منازعه ای نیست و تسلط آن قوه که غلبه می نماید کنترل را در دست دارد .   

    کنترل بهایم از قوه شهویه وکنترل سباع از قوه غضبیه و درکنترل انسان که قوه عاقله کنار رفته و قوه واهمه مدیریت می کند جنود شیاطین تسلط پیدا می کنند . کنترل ملائکه که سه قوه دیگر را ندارند و قوه عاقله حکومت می کند منازعه و مجادله ای نیست .


آفت این در هوا و شهوت است        ورنه اینجا شربت اندر شربت است


آتش شهوت که شعله می زدی         سبزه تقوی شد و نور هدی


آتش خشم از شما هم حلم شد           ظلمت جهل از شما هم علم شد


+ نوشته شده در  91/06/20ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

 هو حق          

ظهور جملهً اشیا به ضد است    ولی حق را نه مانند ونه ندّ است


چونبود ذات حق را ضد وهمتا     ندانم تا چگونه دانی او را


عالم سوم - عالم خلق می باشد ، روح انسان در هنگام تعلق به کالبد اگر اراده خوررا طبق فرامین حق بکار برده و به حیات اختصاصی خود ادامه نماید ومصداق فیکون یعنی ( پس پدید می آید ) گردد ، درآن جایگاه باقی مانده وبه ادامه حیات  طیبه می پردازد و در غیر اینصورت انسان بر مرکب نفس سوار گردیده که واسطه تعلق روح به کالبد در عوالم خلق است پایین آمده . بازندگی سالکان به مبدا آفرینش باز خواهد گردیدو نفس خودرا به آنجا برده و به فنا و نیستی خواهد سپرد .


ماندیدیم این که آن نقش است وکف   کف ز دریا جنبد ویابد علف


نقش چون کف کی بجنبد بی زموج   خاک بی بادی کجا آید بر اوج


چون غبار نقش دیدی بادبین       کف چو دیدی قلزم ایجاد بین


چون شنیدی شرح بحر نیستی     کوش دایم تا بر این بحر ایستی


لاجرم استاد استادان صمد       کارگاهش نیستی و لا بود


اینقدر گفتیم باقی فکر کن        فکر اگر جامد بود رو ذکر کن


ذکر آرد فکر را در اهتزاز       ذکر را خورشید این افسرده ساز


باز گشت نفس به مبدا آفرینش با تلطیف آن صورت پذیرد نفس لوامه با سرزنش های خود به نفس لطیف تری تبدیل گشته و به عوالم لطیف تر سفر می نماید .


حرص غالب بود و زر چون جان شده    نعره ی عقل آن زمان پنهان شده


گشت صدتو حرص و غوغاهای او   گشت پنهان حکمت و ایمای او


تاکه در چاه غرور اندر فتد     آن گه از حکمت ملامت بشنود


چون ز بند دام باد اوشکست    نفس لوامه بر او یابید دست


تا به دیوار بلا ناید سرش       نشنود پند دل آن گوش کرش


سوم(نفس ناطقه ) در انسان پس از تحولات روحانی نفس سرزنش کننده ، حجب ظلمانی کنار رفته وازعلوم عوالم معرفت پرده بر کشیده میشود .


چو از تعدیل شد ارکان موافق       زحسنش نفس گویا گشت عاشق


نکاح معنوی افتاد در دین            جهان را نفس کلی داد کابین


از ایشان می پدید آمد فصاحت      علوم و نطق و اخلاق وصباحت


ملاحت از جهان بی مثالی            در آمد همچو رند لاابالی


چو در شخص است خوانندش ملاحت   چودر لفظ است گویندش بلاغت


مرکب این وادی را گویند که قوه متفکره می باشد . که نفس اماره از بی فکری انسان حاصل ونفس لوامه از قوه تفکر و نفس ناطقه از کل قوه متتفکر سرچشمه میگیرد آدم و ابلیس هر دو نافرمان بودند ، لغزش آدم از شهوت شده ،لغزش شیطان از کبرش بوده ، عفو در شهوت خدا غفران کند ، عفو در کبر و غرور او چون کند ، چونکه خود بینی وخودخواهی بر سرش ایمان رود .


ابلیس به پنچ چیز مستوجب لعنت و نفس انسان مستوجب رحمت حق تعالی گردیده است .


اول :ابلیس به گناه خود اعتراف نکرده و کبر ورزید . دوم :از کرده خود پشیمان نشده و عذر نخواست . سوم : در نا فرمانی نفس خود را ملامت نکرد. چهارم: توبه بر خود واجب ندانسته و از گناه زاری نکرد. پنجم: از رحمت خداوند نومیده گشته وازلئیمان گردید.


دشمنی نفس اماره ازشیطان سخت است که شیطان طمع ایمان نکند و از انسان معصیت می خواهد و بعد حق رادر انسان طالب است ، ولی نفس اماره او را به کفر کشد و از وی طمع کفردارد ، شیطان از لاحول گریزد ولی نفس اماره از هیچ چیزی نپرهیزد . حضرت مصطفی فرموده است ، با هردشمن بسازی از شر او خلاص شوی ولی اگر با نفس بسازی خویش را در هلاکت اندازی . 


(نفس عاقله ) در انسان پس از پاک شدن حجاب های وپرده های کدورت از مقابل دل سالک حاصل گردیده و دل از غبار نفس پاک و نور الهی به طریقت حقه تافته و دربهای الهامات الهی باز میشود .


  فالهمها فجورها و تقواها . سپس پلیدکاری و پرهیزگاری را به آن الهام کرد .


وآن فرشته خیر ها بررغم دیو          عرضه دارد می کند در دل غریو


بس فرشته و دیو گشته عرضه دار     بهر تحریک عروق اختیار


می شود زالهامها و وسوسه           اختیار خیر وشرت ده کسه


باز از بعد گنه لعنت کنی                 بربلیس ایرا کز اویی منحنی


چون که پرده غیب بر خیزد ز پیش    توببینی روی دلالان خویش


دیو گوید ای اسیر طبع و تن         عرضه می کردم نکردم زور من


آن فرشته گویدت من گفتمت          که از این شادی فزون گردد غمت


ما محب جان و روح افزای تو       ساجدان مخلص بابای تو


آن گره بابات را بود و عدی         در خطاب اسجدوا کرده ابا


آن گرفتی آن ما انداختی               حق خدمتهای ما نشناختی


این زمان ما را و ایشان را عیان     در نگر بشناس از لحن وبیان

وسالک از الهامات روحانی بهره مند و به حریم امن الهی قدم می گذارد. ونفس ملهمه دراو مستقرمی گردد او سلیمان روح را از شیاطین وهم که وزرایش هاروت عقل عملی و ماروت عقل نظری بود گرفته به بارگاه باری تعالی رسانید . که مرکب این وادی را گویند که قوه عقل می باشد واستقرار در چهارم طبق و نور از بیت المعمور دل میگیرد آنرا ملکوت اعلی گویند به روایتی وادی روح می باشد  .


ره دور ودراز است آن رها کن         چو موسی یک زمان ترک عصا کن


درآ در وادی ایمن زمانی               شنو ( انی اناالله ) بی گمانی


دلی کز معرفت نور و صفا دید         زهر چیزی که دید اول خدا دید


بود فکر نکو را شرط تجرید           پس آنگه لمعه ای از برق تاًئید


هر آنکس را که ایزد راه ننمود       ز استعمال منطق هیچ نگشود


حکیم فلسفی چون هست حیران      نمی بیند ز اشیاء غیر امکان


از امکان می کند اثبات واجب         از این حیران شد اندر ذات واجب


حضرت حق تعالی می فرمایند علی را برای نفس خود برگذیدم و او مشیّت الله گردیده و حقیقت عالم از او خلق گردید و نفس خداوندی است .


عدم چون گشت هستی را مقابل     در او عکسی شد اندر حال حاصل


گذاری کن ز کاف و نون کونین      نشین بر قاف قرب ( قاب قوسین )


حضرت حق تعالی می فرمایند روح پادشاه خلقت است و او در وجود انسانهای کامل است  یعنی عترت حضرت رسول الله .


 حضرت حق تعالی می فرمایند عقل وزیر خلقت است و او در وجود پیامبران است .


نخستین آیتش عقل کل آمد          که در وی همچو باء بسمل آمد


دوم نفس کل آمد آیت نور           که چون مصباح شد از غایت نور


سوم آیت در او شد عرش رحمان چهارم آیت الکرسی همی دان


پس از وی جرمهای آسمانی        که در وی سوره سبع المثانی


به آخرگشت نازل نفس انسان      که برناس آمد آخر ختم قرآن


ظرفیت درک معرفت انسان زیادتر از مخلوقات جن می باشد و آنها نیز از ملائکه بیشتر . ملائکه بمنزله حروفند و انسان و جن به منزله کلمه می باشند . ملائکه عالین و کروبین و حاملین و مقّربین .


حضرات جبرائیل ومکائیل و اسرافیل و عزرائیل از مقربین می باشند .


احمد و حاج محموددراین دوره کوتاه چند روزه که باهم بودند وقتشان صرف گفتگو درخصوص مطالب عرفانی شده بود . هر چند احمد دوست داشت که از حاج محمود بداند از زندگی و تجربیاتی او که منجربه این تفکرگردیده بود ، منتظر فرصتی بود تا از اوپرسش نماید .


فرموده اند برای سلوک الی الله رسیدن به این مفاهیم سه گانه ضروری می باشد .


 اول : اینکه مالک حقیقی خداوند است و خود را مالک هیچ چیزی ندانسته .


دوم : مدبّر حقیقی در همه امورات خداوند است . سوم: طبق اوامر ونواهی حضرت خداوندی زندگی را بگذراند .


باز فرموده اند هر که قناعت گزید سیر شد هر که عزلت گزید سلامت یافت و هر سکوت پیشه کرد رستگار شد و هر که توکل کند بر خداوند اورا بسنده بود . 


در این ره اولیا باز از پس پیش    نشانی داده اند از منزل خویش


به حد خویش چون گشتند واقف    سخن گفتند در معروف وعارف


یکی ار بحر وحدت گفت اناالحق    یکی از قرب و بعد و سیر زورق


یکی را علم ظاهر بود ه حاصل     نشانی داد از خشکی و ساحل


یکی گوهر بر آورد و هدف شد     یکی بگذاشت آن نزد صدف شد


یکی اززلف وخال وخط بیان کرد   شراب وشمع وشاهدراعیان کرد


یکی از هستی خود گفت وپندار    یکی مستغرق بت گشت وزنار


سخنها چون به وقف منزل افتاد   در افهام خلایق مشکل افتاد


آب و خاک را با لم یزل و لایزال چه کاریست ، حدوث را با قَدَم چه مقداریست ، حق باقی و رسم فانی چه پیوندیست ، سزا و ناسزا را چه بندیست . میانه هفت دریا بیکرانه تا به توحید الهی راه باقیست ،که دردریا سکرِ از وجد ، برق از کشف ، حیرت درشهود ، نور از قرب ، ولایت دروجود ، بهاء در جمع ، حق در فرد فردانیست .


به هر کوئی مرا تا کی دوانی            زهر زهری مرا تا کی چشانی


بود هستی بهشت امکان چو دوزخ    من وتو در میان مانند برزخ


+ نوشته شده در  91/06/20ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

هوالحق                  


در این راه انبیا چون ساربانند          دلیل و رهنمای کاروانند


و زایشان سید ما گشته سالار           هم او اول هم او آخر در این کار

احد در میم احمد گشت ظاهر            در این دور اول آمد عین آخر


ز احمد تا احد یک میم فرق است      جهانی اندر آن یک میم غرق است


بر او ختم آمده پایان این راه           در او منُزل شده ( ادعو الی الله )


شده او پیش و دلها جمله از پی        گرفته دست دلها دامن وی


حضرت باری با یک نیم نظر به دور ترین و برگشتن آن نظر به سوی خود خلقت را   (کُن و فَیِکُون ) فرموده . ساختن و پرداختن و جمع کردن در آن زمان خارج از زمان حق انجام شد . ما مخلوقین به اندازه لطافت خود در عوالم امر وخلق گیر زمان شدیم .


چشم جانم تا که بینا شد ز دوست    هر چه می بینم به عالم جمله اوست


من ندیدم غیر جانان در جهان        در حقیقت اوست پیدا ونهان 


چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد     مُوسًی با مُوسی در جنگ شد


چون به بیرنگی رسی کان داشتی    مُوسی و فرعون دارند آشتی


زندگانی آشتی ضد هاست              مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست


صلح اضداد است این عمر جهان     خنگ اضداد است عمر جاودان


 شهر چهارم ( توحید ) آباد است گویند . در این وادی نفس سالک یدالله گردد از لطف الهی ، به عین الله می بیند کماهی ، سماعش میرسد بانگ الهی ، دماغش بشنود بوی الهی ، همه نفسش شود نفس الهی ، شود شاهد به اسرار الهی ، بفهمد نکته ها از مه به ماهی . ببیند بحر را خود را چوماهی .


زآن سوی حس عالم توحید دان         گر یکی خواهی بدان جانب روان


چیست توحید خدا آموختن               خویشتن را پیش واحد سوختن


گرهمی خواهی که بفروزی چو روز   هستی همچون شب خود را بسوز


چون ز وحدت جان برون آرد سری     جسم را با فر او نبود فری


چون نمردی و نگشتی زنده زو          یاغیی باشی به شرکت ملک جو


چون بدو زنده شوی آن خود وی است  وحدت محض است آن کی شرکت است


لا اله گفت و الا الله گفت              گشت لا الا الله و وحدت شگفت


شهر پنجم ( استغنا ) همان غنی آباد است گویند . در این وادی نفس سالک از فقربدر آمده وبه حضرت حق و توجهات او غنی میگردد .  در این وادی پر باد وپر از بود ، تو آدم بودی و بود تو او بود ، چرا مغرور گشتی تو ز حالت ، که سنجاقی زنند بر جای خالت ، ز استغنا در افتادی بدین چاه ، مرا آورده ای تو تا بدینجا ، چقدر زحمت کشیدم که روم من تا بدانجا ، روم درگاه  عزت نزدآن شاهِ شهنشاه ، تمام انبیا ه و اولیاه و پاک بازان  ، مرا ره برده اند در سایه آیات قرآن ،  همه ضا من شدن درگاه او زین بنده زار و پشیمان ، دوبار رفته ام من تا بدانجا نزد ایشان ، ولی دانم که بُودِ من بَود شاه ،دگر باره نلغزم ما بدان جا  و بدان جاه .


چون عتاب اهبطوا انگیختند                همچو هاروتش نگون آویختند


سر نگون ز آن شد که از سر دور ماند   خویش را سر ساخت و تنها پیش راند


آن سبد خود را چو پر از آب دید            کرد استغنا واز دریا برید


زاهد ششصد هزاران ساله را                پوز بندی ساخت آن گوساله را


ربنا انا ظلمنا انفسنا فان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسیرین


رسیدن نفس سالک به این وادی با سوختن فقر رونده با استغنای حضرت حق انجام می گیرد وسالک مستغنی میشود ونفس در آن وادی واقف می گردد به نیاز خود بدرگاه آن حضرت . معرفت حق تعالی وسرور و بهجت حاصل می شود .


شهر ششم ( حیرت ) در این وادی نفس سالک از شگفتی بجهت ناتوانی اراده ودرک بدلیل تعلق به کالبد انسانی از عظمت بحر بیکران خلقت پدیدارتر شده است . که از قیاس فقرخود با عظمت صنایع بدیع حاصل گردیده است .در آن تحولات درک ظهورات برای سالک بسیار مرغوب و محبوب بوده . نفس متحیر از صنع جدید که پی درپی درک می نماید و مستفیض میشود .


ناید آن الا بر خاصان پدید        باقیان فی لبس من خلق جدید


 شهرهفتم ( فقر وفنا ) در این وادی ،  فقر به مفهوم خلاء اسباب و وسایل مورد نیاز باز گشت و آنکه  نفس درموطن خود عالم خلق از هیچ کدام از مظاهر آفرینش که بتواند او را به موطن الهی اش باز گرداند امید نبسته است .


چون فنا ش از فقر پیرایه شود    او محمد وار بی سایه شود     


فقر فخری را فنا پیرایه شد        چون زبانه شمع او بی سایه شد


چون روح انسان ازمحدودیت زمان ومکان و تاً ثیرات مادی عالم خلق گذر باید نماید وسایل آنرا در خود نمی بیند تا به عنایت الهی فرا رسد .


فقر خواهی آن به صحبت قایم است     نه زبانت کار می آید نه دست


دانش آن را ستاند جان زجان            نه ز راه دفتر و نه از زبان


در دل سالک اگر هست آن رموز      رمز دانی نیست سالک را هنوز


تا دلش را شرح آن سازد ضیا          پس الم نشرح بفرماید خدا


که درون سینه شرحت داده ایم         شرح اندر سینه ات بنهاده ایم


تو هنوز از خارج آن را طالبی          محلبی از دیگران چون حالبی


 فنا به مفهوم ازاله تعلّقات نفس وابستگها اوست با واسطه اراده حق به اختیار او که بقای بالله با رسیدن اعتقاد کامله به شریعت الهیه که سبب رسیدن روح به موطن الهی گردیده است حاصل می افتد .


گفت چون دید منت از خود نبرد       این چنین جان را بباید زار مرد


چون نبودی فانی اندر پیش من        فضل آمد مر ترا گردن زدن


کل شیء هالک جز وجه او        چون نه ای در وجه او هستی مجو


هر که اندر وجه ما باشد فنا         کل شییء هالک نبود جزا


زآنکه در الاست او از لا گذشت    هر که در الاست او فانی نگشت


هر که بردر او من و ما می زند    رد باب است او و بر لا می تند


 هفت شهرعشق را گشتیم تابه مقصود رسیدیم ، هر شهررسیدیم ز خود نام و نشانی فروشیم و خریدار تو گشتیم ، شهر آخر زخودم چیز نماندست که فروشم کرمی کن که تورا فقر خریدار رسیدست .


جنس ما چون نیست جنس شاه ما      مای ما شد بهر مای او فنا


 گفت قایل در جهان درویش نیست    ور بود درویش آن درویش نیست


 هست از روی بقای ذات او       نیست گشته وصف او در وصف هو


 بی ادب تر نیست کس زو در جهان   با ادب تر نیست کس زو در نهان


 بی ادب باشد چوظاهر بنگری       که بود دعوی عشقش هم سری


 چون به باطن بنگری دعوی کجاست   اوودعوی پیش آن سلطان فناست


 گر چه نحو وفقه را بگذاشتند    لیک محو وفقر را بر داشتند


 نقش و قشر علم را بگذاشتند    رایت عین الیقین افراشتند


 رفت فکر و روشنایی یافتند     نحر وبحر آشنایی یافتند


          احمد در خصوص نفس پرسید وآنکه از اماره بسوء و لوامه سرزنش کننده بودن آن ذکری گفته شد

بله : در خصوص عوالم سه گانه ( حق – امر- خلق )  نفس واسطه تعلق مادی انوار الهیه با جسم انسان می باشد.


عالم اول - عالم حق است که خداوند آن وجود بی نیازمطلق دور از هر تغیر ومحدودیت زمان ومکان با ابدیت وازلیت وسرمدی محل صدور فرمان خلقت که حقیقت هر شیئی است می باشد به امر مبارک ( کن ) .  


عالم دوم - عالم امر می باشد که همان جبروت خداوندیست  که اولا : محل صدور روح انسان می باشد که قیاس کیفیت روح انسان با مصدر آن مانند تصاویر بیشمارانسان واحدی است که مشاهده تعدد و بیشماری تصاویر گواه انسان واحد است که جنبه صدوری دارد  که از (الْرّحمنیت) حق صادر میگردد .

 

الْرّحمنُ بمعنی صاحب رحمت شامله در روزی دادن و ایصال نفع کلی بر همه خلایق از مومن وکافرو غیره معنیش عام و صفت خاص است و رحیم بر عکس آنست و هردو مشتق از رحم بضم حا برای مبالغه در رحمت که مبدأش رقت قلب است و غایتش اتصال نعمت و نفع چون بخدا نسبت داده شود مبدأ مراد نیست و منتها مراد است یعنی ایجاد رحمت ورفع یأس


دوم : خواسته مطلق خداوندی که در اختیار انسان قرار داده شده است  و علت آفرینش و مشیّت الهی می باشد که منشاء ظهور آفرینش چهار گانه جماد و نبات و حیوان وانسان است که در وجود انسان انواع چهار گانه جمع شده است . که از (الْرّحیمیت) حق صادر میگردد .


شعاع آفتاب از چارم افلاک      نگردد منعکس جزء بر سر خاک


توبودی عکس معبود ملائک   از آن گشتی تو مسجود ملائک


بود از هر تنی پیش تو جانی    وز او در بسته با تو ریسمانی


الْرّحیمُ    صفت عام است بمعنی خاص یعنی صاحب رحمت مختصه بمؤمنان ونه کافران چنانچه فرموده است کان بالمؤمنین رحیما که علت رحمت رحمانیت متضمن کشف باسأ وضرأ ست ورحیم کشف از خلق یأس نکند وچون اسناد خلق را رحمت دهندممکن که با مبادی آن مراد باشد که رقت قلب است یا غایت آن که اتصال نعمت است یا هردو .


+ نوشته شده در  91/06/20ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

هوالحق                           

نقش صوفی باشد اورا نیست جان    صوفیان بد نام هم زین صوفیان


مقامات   : جایگاهی که با عبادت و مجاهدت کسب میگردد . که آنرا ( مکاسب ) گویند . اول آن مقام ( توبه ) باشد که پشیمانی از گناه وجرائم  است . دوم مقام  ( ورع ) که دوری از ظلم وستمگری  است. سوم مقام ( زهد ) که مذمّت دنیا دوستی  است . چهارم مقام ( فقر ) که ساختن به کمترین دنیاست . پنجم مقام ( صبر ) که تحمل بلا و ا بتلا بدون شکوه وصبر در منکرات است . ششم مقام ( توکل ) که فرو گذاشتن تدابیر نفس و بریدن از قّوت و قدرت و علم است  . هفتم مقام ( رضا ) که آرام گرفتن دل به دستورات و حدود الهی و موافقت با فرامین حق تعالی است .


مرکب توبه عجایب مرکب است     بر فلک تازد به یک لحظه ز پست


لیک استغفار هم در دست نیست    ذوق توبه نقل هر سر مست نیست


ازریاضت رسته و زهد و جهاد     گوئیا از آدمی او خود نزاد


جان شرع و جان تقوی عارف است معرفت محصول زهد سالف است


فقر از این رو فخر آمد جاودان    که به تقوا ماند دست نا کسان


فقر لقمه دارد او نی فقر حق       پیش نقش مرده ای کم نه طبق


هفت سال ایوب با صبر ورضا      در بلا خوش بود با ضیف خدا


هیچ تسبیحی ندارد آن درج       صبر کن کالصبر مفتاح الفرج


صبر کردن جان تسبیحات تست   صبر کن کان است تسبیح درست


توچه دانی ذوق صبر ای شیشه دل   خاصه صبراز بهر آن نقش چگل


باز شد قفل و در و شد ره پدید    چون توکل کرد یوسف برجهید


آن توکل کو خلیلانه ترا      وآن کرامت چون کلیمت از کجا  


احوال : احساسی که با عنایت حق تعالی نه به کسب پدید می آید . که آنرا ( مواهب ) گویند . اول آن حال ( قرب ) که نزدیک به وسیله طاعت و دوام ذکر .   دوم آن حال ( محبت ) که ذکر محبوب بر دل غالب باشد . سوم آن حال ( خوف ) که ترس از خداوند وپناه بردن به حق تعالی . چهارم آن حال ( رجاء ) که امید به رحمت واسعه حق و رسیدن به او. پنجم آن حال ( شوق ) که در طلب دیدار جلو حق شوریده و با تهذیب وذکر او در طلب دیدار . ششم آن حال ( مشاهده ) که دیدارو تجلی محبوب در دل . هفتم آن حال ( یقین ) که خشنودی بنده به مشیت الهی و پایان احوال می باشد . 


گفت واسجد اقترب یزدان ما           قرب جان شد سجده ابدان ما


زانکه شاکر را زیادت وعده است   آن چنان که قرب مزد سجده است


کز محبت او با محبوب کُش          رو نکرد ایوب یک لحظه ترش


خاصه آن را که یقینش باشد این     که بود غم بنده اهل یقین


تا میان قهر ولطف آن خفیه ها       ظاهر آید زآتش خوف و رجا


چون دریدی پرده کو خوف و رجا    غیب را شد کر وفری بر ملا   


حق همی خواهد که تو زاهد شوی    تا غرض بگذاری و شاهد شوی


زآن بیابان عدم مشتاق شوق          می رسند اندر شهادت جوق جوق


آقا احمد  ، اصلاح نفس را ( مجاهده استقامت ) گفته اند و نیاز به مرشد دارد


چون الف از استقامت شد به پیش   او ندارد هیچ از اوصاف خویش


چون برهنه رفت پیش شاه فرد      شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد


خلعتی پوشید از اوصاف شاه        بر پرید از چاه بر ایوان جاه


خشم و شهوت مرد را احول کند    ز استقامت روح را مبدل کند


اما پی بردن به اسرار الهی و رسیدن به معرفت حق را( مجاهده کشف ) گفته اند و هرگز بی مرشد مقدور نمی شود .


نی شود کشف از تفکر این انا     آن انا مشکوف شد بعد از فنا


همچنین زآغاز قرآن تا تمام           رفض اسباب است و علّت والسلام


کشف این نه از عقل کار افزا بود    بندگی کن تا ترا پیدا شود


بند معقولات آمد فلسفی               شهسوار عقل عقل آمد صفی  

 

مُوتوُ اَن تموُت چاره کار آمده ، هرچه وهرکه تواز خود ساختی جز حق بیکار آمده ، میل دنیا وزنه ای بر پای پرواز سر بار آمده . از همان روزی تملک براموال دنیا به آمار آمده ، حب دنیا بر سربازار دنیا پر بار آمده ، خواستن ، داشتن بر جای بودن به استقرار آمده ، لاجرم حق وحقیقت بر سر دار آمده ، خود خواهی ، خود فروشی با تخفیف ویژه ، فخر بازی جلوه سازی زرق سالوس ، نوعروس فتان دنیا جلو گر با صد غرور ،  زیر نقابش گرببینی پیره مکاره زن لقمه مردار فروش ، آنکه نشانم دادند بر سر کار آمده .

این نه امروزیست بلکه  از دیروز با هابیل و قابیل گشت و گشت  گرچه آدم زنده بود آدمیت برنگشت ، امروز طالب برسر یاد آمده وطالب دیدار آمده . حال باید در قبال دیدن یک عشوه از ناز جمالش ، خود و املاکش و اموالش و فخرش  واز این هرچه گفتیم را فروشد .


   راست گفتست آن سپهدار بشر        که هر آن کس کرد از دنیا گذر


نیستش درد و دریغ و غبن موت       بلکه هستش صد دریغ از بهر فوت


حسرت آن مردگان از مرگ نیست      زآنکه کاندر نقشها کردیم ایست


غیر مردن هیچ فرهنگی دگر            در نگیرد با خدای حیله گر ، مکرومکرالله


سر موتوا قبل موت ُ این بود            کز پس مردن غنیمتها رسد


ملک دنیا تن پرستان را حلال           ما غلام ملک عشق بی زوال


چهار گونه مردن را بزرگان اهل عرفان فرموده اند


اول : ( موت سفید ) که اکتفا نمودن به قوت لایموت وبا قناعت زندگی را سپری نمودن


نشانی داده اندت ازخرابات     که التوحید اسقاط الاضافات


هیچ چیز اضافه و بی حاصل در زندگی سالک وارد نگردیده و معطل نشود .


دوم : ( موت سبز ) که آنرا موت آرزوها وآمال و میل به خواسته ها وداشته ها دنیوی و حتی اخروی


 با هوا و آرزو کم باش دوست   چون یضلک عن سبییل الله اوست


سوم : ( موت قرمز ) که آنرا موت نفس اماره گویند


بت شکستن سهل باشد نیک سهل       سهل دیدن نفس را جهل است جهل


چون سزای این بت نفس او نداد         از بت نفسش بتی دیگر بزاد


چونکه جزو دوزخ است این نفس ما     طبع کل دار همیشه جزوها


چهارم : ( موت سیاه ) که تحمل بر جفا خلق گویند


من عجب دارم ز جویای صفا             کاو رمد در وقت صیقل از جفا


عشق چون دعوی جفا دیدن گواه      چون گواهت نیست شد دعوی تباه


عشق از معشوقه اول سر زند            پس به عاشق جلوه دیگر دهد


   در خصوص هفت شهر عشق که شهر اولش ( طلب ) آباد است بگویم . وادی اول مالک مطلوب جذب طالب مخلوق خود نموده و حالت طلب در سالک روی می نماید . طلب یعنی خواستن آنچه حاصلش در حد توان رونده بسوی مالک مطلوب نبوده و عنایت حق ( فَعّالٌ لِما یُریدُ ) هر چه را بخواهد انجام و به او می دهد .


 طالب بدلیل اراده مستقل خود هرقدر واندازه افکار و اندیشه ها و قابلیّت های خود را با آیات هدایت تطبیق نماید و اعمال و افعال الهی در حد خود داشته باشد طلب در او افزون تر میگردد .  


مَن ذَالّذی یُقرضُ الله قَرضأ حَسَنأ فَیُضاعِفَهُ لَهُ .  کیست آنکس که وام نیکودهد به خدا وعوضش اضافه ترپس بگیرد . هر قدمی در طلب و تمامی مراحل مشمول این آیه مبارک میگردد و چند ین قدم طالب با عنایات حق پیش میرود


فرموده اند که مرکب این شهر ( صبر ) میباشد . تا بر قراری عدل وانصا ف ودیگر آیات هدایت در وجود سالک و در روابط و سلوک با بندگان حق وزدودن غبار اوهام را از مرآت نفس او فراهم نموده . کمالات معنوی را در سایه صبر و تحمل او مِن دون عنایات حق حاصل نماید . رعایت احکام شریعت الله بار صبر را زودترسبکبار و راه را هموار و دشواری راتقلیل مینماید .


   در این مرحله سلوک حقیقت حیات عنصری و اسرار مشیت الهی و انواع آفرینش و روابط آنها را درک می نماید . و امداد باطنی او را به شناخت حضرت مطلوب و جذبه او به شهر دیگری رهسپار میگرداند .


 شهر دوم ( عشق ) آباد است گویند . در این وادی شدت جذبه در نفس سالک با رسیدن شوق وصال زیاده گشته و آتش عشق افروخته و خرمن ادیب عقل را سوخته و شرایط تعلق وا میال را به عشق بفروخته ونفس مطمئنش درک مراتب سید لولاک را اندوخته و به عنایات حق از منقار شاهین عشق گریخته ودر مملکت معرفت آباد به حبل الله حکمتهای احدیّه آویخته . 

 

شهر سوم ( معرفت ) آباد است گویند . در این وادی نفس سالک از شک وتردید به یقین آمده و در قضا حق تعالی  به رضا آمده و ازحکمت صمدانی و معانی ربانی با قلب روحانی بسیرسما ء آمده و آخر به اول واول به آخردر دیده او در آمده .  و ازحد و حدود به جهت رسیدن به وطن الهی  بیرون آمده .


حاج محمود رو به احمد می گوید : که گذر زمان در خلقت متفاوت بوده و به لطافت موجودات و عوالم زندگی بستگی دارد. می گویند هر روز آخرت برای انسان در آن وادی هزار سال  دنیایی است ، چون روح مردگان از جسم انسانی لطیف تراست . گذشت زمان در کره زمین برای انسان با دیگر عوالم ناسو تی و خاکی فرق میکند و برای موجودات غیر عنصری مانند جن در روی زمین کند تر می گذرد چون دارای بدن لطیف می باشند وعمر طولانی تر دارند و در عوالم بالاتر خلقت ساکنان از نظر عنصری لطیف تر می باشند ، گذر زمان کند تر می باشد . بدلیل لطافت انسانهای کامل با وجود تعلق جسمانی گذر زمان در آنها کند تر میباشد . تا به جاودانگی حق تعالی


جهان خلق و امر از یک نفس شد    که هم آن دم که آمد باز پس شد


ولی آن جایگه آمد شدن نیست         شدن چون بنگری جز آمدن نیست


به اصل خویش راجع گشت اشیا       همه یک چیز شد پنهان وپیدا


تعالی الله قدیمی کو به یک دم           کند آغاز و انجام دو عالم


همه از وهم توست این صورت غیر    که نقطه دایره است از سرعت سیر


 یکی خط است از اول تا به آخر        بر او خلق جهان گشته مسافر


+ نوشته شده در  91/06/20ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

 هوالحق  

   (نفس اماره ) در انسان اهل دنیا پرده ضخیمی بر روی این عوالم معرفت کشیده و بجز دارایی  دنیا و روابط و علوم دنیایی باور دیگری ندارند .  

 فقط فکر خود رای خود منافع خود موقعیت و عزت وشوکت خود سر لوحه اموراتشان می باشد . این نفس اورا رهبری و با دیگران که در این وادی هستند برای جذب منافع همیشه در جنگ وستیز می باشند .


  این حرفها برایشان آقا احمد خنده دار است . حال از شیخ محمود بشنو


 غضب شد اندر او پیدا و شهوت             وز ایشان خاست بخل حرص ونخوت


 به فعل آمد صفتهای ذمیمه                    بتر شد از دد و دیو و بهیمه


 تنزل را بود این نقطه اسفل                   که شد با نقطه وحدت مقابل


 اگر گردد مقید اندر این دام                    به گمراهی بود کمتر ز انعام


 و گر نوری رسد از عالم جان                زفیض جذبه یا از عکس برهان


 دلش با لطف حق همراز گردد                از آن راهی که آمد باز گردد


 به توبه متصف گردد در آن دم               شود در اصطفی ز اولاد آدم


 ز افعال نکوهیده شود پاک                    چو ادریس نبی آید بر افلاک


 ارادت با رضای حق شود ضم               رود چون موسی اندر باب اعظم


 زعلم خویشتن یابد رهائی                    چوعیسای نبی گردد سما ئی


 دهد یکباره هستی را به تاراج              در آید از پی احمد به معراج


 رسد چون نقطه آخر به اول                 در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل 


       اما این انسان با طلب قرب حق به این افکار مشکوک و آنرا با نور الهی که اورا منور کرده است بررسی و به کار های خطای خود اعتراض و خود را سرزنش کرده ودر قصور امورات خیر خود را مجرم میداند و پای طلب به نفس سرزنش کننده ( لوامه ) می نهد  .  ودر مسیر طریقت حقه الی الله قرار میگردد.

           شریعت پوست ، مغز آمد حقیقت           میان این و آن باشد طریقت

          چو عارف با یقین خویش پیوست          رسیده گشت مغز و پوست بشکست

          وجودش اندر این عالم نپاید                برون رفت و دگر هرگز نیاید  

          و گر با پوست تابد تابش خور             در این نشات کند یک دور دیگر  

درختی گردد او از آب و از خاک          که شاخش بگذرد از جمله افلاک


چو سیر حبه بر خط شجر شد              ز نقطه خط ز خط دوری دگر شد


دگر باره شود مانند پر گار                  بر آن کاری که اول بود بر کار


رعایت تمامی واهم شریعت در سیر سالک الی الله واجب ولازم می باشد و در عرفان عمل نمودن به شریعت را طریقت می گویند . شریعت اقوال و طریقت افعالش و حقیقت احوال سالک می باشد تا به معرفت حق تعالی نائل گردد . اول و آخر عشق است


جان چه باشد که تو سازی زو سند     حق به عشق خویش زنده ت میکند 


آقا احمد این عشق بود که تو را به جانت رسانید ، همه آنچه گفتیم در گرو عشق به حق می باشد و جذبه او همه را بده عشق محبوب بخر .


با محمد بود عشق پاک جفت            بهر عشق او خدا لولاک گفت


با دو عالم عشق را بیگانگی             اندر او هفتاد ودو دیوانگی


چون ببازی عقل در عشق صمد         عشر امثالت دهد یا هفت صد


عقل را قربان کن اندر عشق دوست    عقلها باری از آن سوی است کاوست 


عشق آن شعله ست کاوچون برفروخت هرچه جزمعشوق باقی جمله سوخت


آتش عشق موجودیت سالک را گداخته واز آن وجودش را به وجود حق پرداخته ، مخلص را عشق به خالص رسانده . سالک تا از خود خالی نگردد نور حق در او تجلی نکرده ودر او نمی نشیند .


ای تو جویای نوادر داستان              هم فسانه ی عشق بازان را بخوان


چشم من ره برد شب شه را شناخت    جمله شب با روی ماهش عشق باخت


لحم عاشق را نیارد خورد دد          عشق معروف است پیش نیک وبد


عشق را با پنج وبا شش کارنیست    مقصد او جزکه جذب یارنیست


عشق چون با پنج حس باطن سمت هفتم میرود  در اندرون  . 


عشق از اول چرا خونی بود        تا گریزد آن که بیرونی بود


تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق   هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


چو عاشق می شدم گفتم که بردم گهر مقصود ، چه دانستم که این دریا چه موجی خون فشان دارد


آنان که راه عشق نرفتند وبه اقوال بسنده کردند و فلسفه وحکمت آموختند از آسیب عشق محفوظ ماندند


سخت تر شد بند من از پند تو              عشق را نشناخت دانشمند تو


عامه را از عشق هم خوابه و طبق        کی بود پروای عشق صنع حق


مایه در بازار این دنیا زر است             مایه آن جا عشق و دو چشم تر است   


هر کسی را هست در دل صد مراد         این نباشد مذهب عشق و وداد


پیر عشق تست نه ریش سپید            دستگیر صد هزاران نا امید


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم    میسرم نشد که چو دیگ بر سر آتش نخروشم


از خلایق سه چیز پوشیده نیکوست اولش دین دومین اموال سوم ناموس انسان . پوشیدن سر عشق از لوازم طریق می باشد ، فاش شدن سّر حق درعشق بنده به معبود با مواجه شدن سالک با ماموران غیور الهی که پرده پوش و ستاری می باشند لازم اجراء و امریست بدیهی . از پرده بر افتادن سر عشق حق و مواجه شدن سالک با تازیانه انکار خلق امریست عادی .


 دروجود سالک عقل همان فیض الهیست که در برابر طلب ، به قوهّ متفکّره الهام میشود . اگر تفکّر از مقام طلب هدایات رحمانیه باشد یعنی انسان مرید آیات هدی باشد. لابد فیض هدایت شامل قوّه متفکّراش شود و اینست عقل مهتدی .


امّا عشق الهی یعنی اجراء دستورات خداوند ، بدون دخالت عقل .


دوستی را سه منزل است ، منزل اول ( هوا ) که صفت تن می باشد وخواصیت مشکو? ، منزل دوم ( محبت ) که صفت دل است وخواصیت زجاحه ، منزل سوم ( عشق ) که صفت جان است وخواصیت مصباح  .


من نخواهم دایه مادر خوشتر است    موسیم من دایهً من مادر است


من نخواهم لطف حق از واسطه        که هلاک خلق شد این رابطه


در بیان این سه کم جنبان لبت          از ذهاب و از ذهب ور مذهبت


چونکه اسرارت نهان در دل شود      آن مرادت زودتر حاصل شود 


 گفت پیغمبر هر آنکو سرّ نهفت      زود گردد با مراد خویش جفت


به همین خاطر کسی از معرفت سر وصدای نمیشنود ، متاع در بازار کم است خرید و فروش نمیشود ، چقدر بفروشی که با آن بهترش را بخری . اصلاً شنا سا و خریدارش نیست . چون بدست خریدارغیر نمی رسد باید بقیمت خود خریداری کند . در صورت ارائه فروشنده  به غیرنیز کالا بی اعتبار میشود .  بار الهی ها


مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت    روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده


سر بریدن واجب آمد مرغ را             کو بغیر وقت جنباند درا


آقا احمد کار مِن عَرَفه نفسه فَقد عرفه ربه اول با آگاهی کامل بر شریعت و حدود الهی شروع میشود و کارش را ( مجاهده تقوا ) گفته اند که نیاز به مرشد ندارد و با پیروی پیران شریعت و مراجع با کفایت انجام میشود .


دوم مرحله اصلاح نفس و شناخت آن و رهایی از حیله انگیزی و توجیه گری نفس بود ه  وآنرا ( مجاهده استقامت ) گفته اند و نیاز به مرشد دارد و وجودش لازم است .


سوم مرحله پی بردن به اسرار الهی و معرفت حق تعالی  و آنرا ( مجاهده کشف ) گفته اند و هرگز بی مرشد راه رفته مقدور نمی شود  .


حال چون جلوه است زآن زیبا عروس   وین مقام آن خلوت آمد با عروس


هست بسیار اهل حال از صوفیان      نادر است اهل مقام اندر میان


 


 


+ نوشته شده در  91/06/18ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

                                           «هوحق»  

 مه چو بی این ابر بنماید ضیا                   شرح نتوان کرد ز آن کار وکیا  

پس چو آهن گر چه تیره هیکلی                 صیقلی کن صیقلی کن صیقلی

صیقلی را بسته ای ای بی نماز                 و آن هوا را کرده ای دو دست باز

عقل از بند هوا چون وا رهد                      روی وجهت سوی علیین کند

باز شدن سینه یعنی رفع حجابهای نفسانی  ، (رب اشرح لی صدری ) پروردگار سینه ام را گشاده گردان ، (شرح الله صدره للاسلام )  کسی که خدا سینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده کرده .

اسلام به معنی تسلیم حق شدن و بندگی را گردن نهادن واز سرکشی دوری گزیدن نه من که مسلمانی از پدر به ارث برده و قدرش نمی دانم .

بین سینه وسر یعنی پای دل وسردل ، فاصله دو پایه پرگار مذکورعرفای علیه الرحمه اگر با مجاهدت و پرهیز وتقوا کم شود یعنی سر به دل نزدیک شود روشنایی حاصل میگردد ودرک معرفت میشود .

دوران سر پرگار قوس صعودی و نزولی یعنی تجربیات متضاد دنیا را طی نموده و چرخ وفلک  به نقطه اول رسیده و دایره را کامل ،

دور دوم بداخل قوس رفته ودایره دیگردر مجاورت آن دایره به مرکز دایره که پای دل است نزدیکتر میشود رسم دیگر می کند . هردایره اصل ونتیجه صیقل است . بدرون رفتن قوس درک مفاهیم .

تا از این گرداب دوران وارهی                    بر سر گنج وصالش پا نهی

جور دوران و هر آن رنجی که هست             سهلتر از بعد حق و غفلت است

آن معیت کی رود در گوش من                     تا بگردم گرد دوران زمن

 چون سفر ها کرد وداد راه داد                    بعد از آن مُهر از دل بر گشاد

حضرت حق تعالی روز الست که آب معرفت برخاک شوره ما زدند ، ما را با تاج کرمنا مفتخر جن وملک فرمودند .  

 ما را در بندگی خود میثاق گرفته وبه معرفت خود دعوت نمودند . ما با قبول وسمعا ومتاعا بلی گفتیم

 جرعه ای چون ریخت ساقی الست            بر سر این شوره خاک زیر دست

جوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیم        جرعه ی دیگر که بس بی کوششیم

 تا سحر جمله ی شب آن شاه عــلی            خود همی گوید الستی و بلــی

آدم ابولبشر لحظه ای در خود نگریست در خود حق را بوضوح دید و به حضرت حق تعالی بلی گفت ،

ولحظه ای به خود نگریست خود را حق دید و درکرامت خود وتاج خود نگریست وسجده فرشتگان او را که به اطاعت حق انجام میدادند دید ، اطاعت نیاموخته و تکبر و منیت بجا آورد ، لا تقربا هذا الشجر ، واز خوشه گندم مصرف وخور وخواب وشهوت را دنبال نموده و از شجره طیبه ولایت  دور شد . ما در پشت پدرمان با اوبودیم

 تو زکرمنا بنی آدم شهی                         هم به خشکی هم بدریا پا نهی

آمدیم اکنون به طاووس دو رنگ                کاو کند جلوه برای نام وننگ

 در خود نفس پروریده و درلانه آن ابلیس را مسکن فراهم نمودیم . ما در وجود خود که به ما ارزانی فرموده بود آن کریم نورالهی را دیدیم به خورشید ربهم به میثاق  قالو بلی نماندیم ، وتا اینجا آمدیم که راجعوان بس دشوار وتا نگردیم ارغنون محال می باشد .

پس عدم گردم عدم چون ارغنون              گویدم که انا الیه راجعون

هین بیا زین سو ببین کاین ارغنون           می زند یا لیت قومی یعلمون

خوش براقی گشت خنگ نیستی                سوی هستی آردت گر بیستی  

 راهی بجز اطاعت از حق و اولیا ی او با این تاج وخرقه وعبا از خاک به افلاک  گشوده نیست که صراط مستقیم است .

کردشان آن جا برهنه و زار و خوار             سالها بگریست آدم زار زار

لیک آدم چارق و آن پوستین                     پیش می آرد که هستم من زطین

بلی نگویم به نفس اماره بسوء . ان انفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی . نفس قطعا به بدی امر می کند مگر خدا وند حفظ نماید .

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ              کاو به گورستان برد نه سوی باغ

نفس زین سان است ز آن شد کشتنی       اقتلو انفسکم گفت آن سنی

نفس نمرود است و عقل جان خلیل          روح در عین است و نفس اندر دلیل

گاو نفس خویش را زو تر بکش              تا شود روح خفی زنده و بهش

باید اول خود را شناخت نفس خود را شناخت سپس روح خود را ازپس نفس به تجلی واداشت با زندگی بی عیب ونقص و زیبا یوسف را از چاه و یونس را از شکم ماهی بدر آورد .

چون شدی زیبا بدان زیبا رسی               که رهاند روح را از بی کسی

این جهان دریاست و تن ماهی و روح       یونس محجوب از نور صبوح

گر مسبح باشد از ماهی رهید                 ورنه در وی هضم گشت و ناپدید  

روح خواهی جبه بشکاف ای پسر           تا از آن صفوت بر آری زود سر

هست صوفی آن که شد صفوت طلب         نه از لباس صوف و خیاطی و دب

نفس او میرست و عقل او اسیر              صد هزاران مصحفش خود خورده گیر

علم گفتاری که آن بی جان بود               عاشق روی خریداران بود

مراتب نفخه الهی در وجود انسان که در همراهی با نفس تجلی نموده که آن ودیعه حضرت حق سبب بازگست انسان به مبدا آفرینش میگردد در تعاریف مختلف با عناوین متفاوت ذکر گردیده است .

روح چون من امر ربی مختفی است        ر مثالی که بگوییم منتفی است

چون نفخت کار وهاب آمده است           روح را باش آن دگر ها بیهوده ست

روح همچون صالح و تن ناقه است        روح اندر وصل وتن در فاقه است

عیسی روح تو با تو حاضر است           نصرت از وی خواه کاو خوش ناصراست 

خورشید نور افشان روح در آسمان چهارم معرفت پرتو افشان و آنجا مرکز دل عارفان با صفا واز کدورت بدور و جایگاه جلوس حضرت عیسی ناصری و آنرا نام ملکوت اعلی و رسیدن به آن تمنا ی تمام انبیا و درنوردیدند آنرا خاتم انبیا واوصیا و معصومین صلوات الله .

نردبانش عیسی مریم چو یافت              بر فراز گنبد چارم شتافت

جست عیسی تا رهد از دشمنان            بردش آن جستن به چهارم آسمان

پهلوی عیسی نشینیم بعد از این           بر فراز آسمان چارمین

پس فلک قشر است و نور روح مغز     این پدید است آن خفی زین رو ملغز

جسم ظاهر روح مخفی آمده است        جسم همچون آستین جان همچو دست

چون که وقت مرگ آن جرعه ی صفا    زین کلوخ تن به مردن شد جدا

آنچه می ماند کنی دفنش تو زود         این چنین زشتی بدان چون گشته بود

چه می گویم حدیث عالم دل               تو را ای سر نشیب پای درگل

جهان آن تو و تو مانده عاجز             زتو محروم تر کس دیده هرگز

حاج محمود دیگر حرفی نزد و ساکت ومتفکر در گوشه ای خوش منظره نشسته و احمد در کنارش بود 

هفته ای گذشت طبق قرار همدیگر را دیدند حاج محمود آغاز گفتن نمود .

 روح را باشیم به دیگر ها نپردازیم که فراتر از روح انسان در چرخ پنجم آسمان عقل می باشد که اهل د ل و خاصان حق از اولیاء الله  بعد از گذراز ملکوت حق تعالی به آن میرسند .

باز عقل از روح مخفی تر بود             حس سوی روح زو تر ره برد

اهل دل که از خود چیزی ودنیای خود چیزی در پیش به جا ندیدند و فقط حق را رب اعلی  می بیند ومی شناسد . در جبروت حضرت باری دل را به جان می سپارند ، دل که بی کدورت شد و نفس که خود تیره گی دل را سبب گردیده بود تلطیف گردیده و نورانی شد ، دل مانند آیینه تمامی نور جان را به نفس میرساند . نفس دیگر خود را مستقیم به عقل سپرده و از او اطاعت می نماید . تمامی طی مراحل سلوک و سیر الی الله  با جذبه عشق به سوی حق به پیش می رود که خود داستانی دارد .  


نام احمد جمله نام انبیاست                 چون که صد آمد نود هم پیش ماست


عقل احمد از کسی پنهان نشد            روح وحیش مدرک هر جان نشد


روح وحی از عقل پنهان تر بود          زآنکه او غیب است او زآن سر بود  


روح وحی می باشد در هفتم طبق در نزد جانان ، نفس را باید رسانیدن به دل ، بعدش دلها را به جان و جان به جانان ،همچنان نور احد محمود و پس احمد وبعدش شد محمد (ص) یا مثالی چون علی عالی اعلاء امیر المومنین را . 


بهراین گفت آن رسول خوش پیام         رمز موتوا قبل موت یا کرام


همچنان که مرده ام من قبل موت        زآن طرف آورده ام این صیت وصوت


پس قیامت شو قیامت را ببین            دیدن هر چیزرا شرط است این


 تانگردی او ندانی اش تمام               خواه آن انوار باشد یا ظلام


عقل گردی عقل را دانی کمال           عشق گردی عشق را دانی ذبال 


 گفتمی برهان این دعوی مبین       گر بدی ادراک اندر خورد این 


+ نوشته شده در  91/06/18ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

یاعلی مددی

حاج محمود که خیلی سرحال شده بود به احمد که مانند جسمی بی روح مبهوت در کنارش راه میرفت گفت بس است دیگر جایش نیست دل لبریز است وحوصله تنگ . در ملاقات بعدی در همان اطراف و محل احمد درخصوص دشواری راه در میان حرفهایش اشاره ای  گذرا نموده و رد شد . حاج محمود جوابش داد

 مولای روم میگوید

از دل و از دیده ات بس خون رود            تا زتو این محجبی بیرون رود

بی حجابت باید آن ای ذولباب                 مرگ را بگزین وبردر آن حجاب

شیخ بهایی نیز نظرش همین است

گر قدم در رهی نهی ای همچو مور         ازسر مویی بگیرندت بزور

چون سر مویی محابا روی نیست             هیچ کس را زهره این کوی نیست

شیخ محمود بگمانم میگفت

  سهل باشد درره فقر و فنا                   گررسد تن را تعب ، جان را عنا

کی بود در راه عشق آسودگی                سر بسر در دست و خون پالودگی

تا نسازی بر خود آسایش حرام               کی توانی زد به راه عشق گام

غیر ناکامی در این راه کام نیست            راه عشق است این ، ره حمام نیست

بیمار در درمان جراحات خود بتهایی موفق نمیشود . پزشک حاذق و جراح باید اورا از غدد عفونی درون خلاصی دهد . داشتن پیری راه رفته وراه دان ونه مدعی ودردنکشیده ودرمان ندانسته لازم است .

برای اهل راه حق پیرراه بوقتش میرسد . حضرت حق او را ماموردستگیری این طالب قرار داده است.

 طالب باید تا رسیدن او خودرا آماده نماید و مقدمات راه را فراهم نماید و به خود مشغول و به زیبا سازی خود بپردازد . طالب یکقدم پیش می نهد و مطلوب ده قدم اورا جذب می نماید.

اقرضوالله قرض ده زین برگ تن     تا بروید در عوض دل در چمن

او باید خود را به قله طلب برساند ویا بر لب دریا معرفت تشنه لب بنشیند تا غواص بحراورا که مهیا است باخود بدنبال ببرد .

 نه آنکه فقط در جستجوکسی باشد و درمسیر مدعیان و غولان راه قرارگرفته و همراه گردیده وتباه شود .

این مدعیان در طلبش بی خبرانند           آنرا که خبر یافت خبر باز نیامد

چون بسی ابلیس آدم روی هست            پس بهر دستی نشاید داد دست

شناختن پیر با نور طلب ممکن میگردد و طالبین حقیقی آن بصیرت را داشته و با او همراه میشوند .

قبل از طالب حضرت مطلوب او را خواسته و بدنبالش پیررا روانه می نماید تا اورا مهیا دیدار نماید .

هیچ نکشد نفس را جزء ظل پیر              دامن آن نفس کش را سخت گیر

چون بگیری سخت آن توفیق هوست        درتو هر قوت که آید جذب اوست

دیر گیرد سخت گیرد رحمتش                 یک دمت غایب ندارد حضرتش

در سایه عنایت پیری راه دان و متصل بحق سختی راه بسیار کمتر و درمواقع بسیار دشوار ومسیر نفس گیر پیر به عنایت الهی مرید را با حالتی غیر طبیعی وبا جذبه ومستی عبور داده تاجایی که مرید سختی را احساس نمی کند .

روایت است چون شیخی راه دان با مریدش در سیر آفاق می گشت به جوانی رسیدند که بسیار بیمار بود ونحیف شیخ اورا رسیدگی نمود و پذیرایی ، مریداز شیخ پرسید که بیماری او چیست شیخ پاسخ فرمود او بیمار نیست ودر گذر از فلان مرحله سلوک الی الله است . مرید با نگرانی گفت یا شیخ حقیر کی به این مرحله خواهم رسید . شیخ پاسخ گفت شما ازاین مرحله عبور نموده اید ولی به این موارد دچار نگشته چون هر راهبری به نحوی که خود رفته وراه میداند مرید را همراهی می نماید .

شرح این هجران واین خون جگر            این زمان بگذار تا وقت دگر

گفتم که نفس گل آلود ما را رقم فرموده اند .

گفت والله عالم السرالخفی                 کافرید از خاک آدم   را صفی

آب را و خاک را بر هم زدی              ز آب وگل نقش تن آدم زدی

آدمی بر خنگ کرمنا سوار                در کف درکش عنان اختیار

هیچ کرمنا شنید هفت آسمان              که شنید این آدمی پر غمان

تا کنت کنزأ ز ستروخفا به بازار شاهد ومشهود رو نمود ، شاهد فراهم وذوقش به احببتُ سرکار  وبار نمود ، شاهد چو او گرفت و قدر اوزتفاخر بهاء نبود ، مشغول خود شدو قیمت به مصرفش از خوشه گندم دانه ای بجا نبود .

گندم بماند و ستر بماند وخفا بماند ، اعرف نشد فراهم وآدم به جا نبود .

ما همه اجزای آدم بوده ایم                   در بهشت آن لحنها بشنوده ایم

همچو آدم دور ماندیم از بهشت              در زمین رانیم گاوی بهر کشت

این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند          چون نشاید بر جهود انجیل خواند

دام آدم خوشه گندم شده                      تا وجودش خوشه مردم شده

حرص آدم چون سوی گندم فزود           از دل آدم سلیمی را ربود

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس              شد فراق صدر جنت طوق نفس

بود آدم دیده ی نور قدیم                      موی دردیده بود کوه عظیم

زلت آدم ز اشکم بود وباه                     و آن ابلیس از تکبر بود و جاه

تا نفخت فیه من روحی ترا                    وارهاند زین و گوید بر ترا

نفس و شیطان بوده زاول واحدی           بوده آدم را عدو و حاسدی

دوعلم بر ساخت اسپید وسیاه                آن یکی آدم دگر ابلیس راه

فقط اوبود آن تنها و یکتا ، هیچ نوری و ظلمتی هیچ کونی یا مکانی هیچ بودی یا نبودی جزاو نبود . خواست  کس او را ببیند ، یک میل یا اراده الهی . کسی که بکمال او را ببیند به کمال خواهد رسید و دید .

ز هر سوی بیسووهر طرف بیطرف  نورش رفت و باز نگشت وهیچ نبود . فقط او بود وهمه چیز او ، با امر کن پرده راضیته و مرضیه برکشید تا  شش جهت خلق شود از سوی هفتم جهت ، در قاب قوسین او ادنی جای برای کس . با نون نور انورش  پرده منقوش با  میل کلک قلم ، وجود خلقت درشش مرحله و هفت وادی ونه طبق با  مایسترون کشید .

نقش باشد پیش نقاش و قلم                 عاجز و بسته چو کودک در شکم

آدمی را او به خویش اسماء نمود          دیگران را ز آدم اسما ء می گشود

آدم خاکی زحق آموخت علم                   تا در هفتم آسمان افروخت علم

مصطفایی کو که جسمش جان بود          تا که رحمن علم القرآن بود


اهل تن را جمله علم بالقلم                     واسطه افراشت از بذل کرم

گفتم آدم با عشق خود زعشق او دور گشته شد . مشغول خود شدو گندم که دانه اش پندار بود هوا ی نفس و من و های وهوی . شایسته شد کلام اهبطو منها جمیعا ، جملگی فرود آیید .

هست مادر نفس و بابا عقل راد              اولش تنگی و آخر صد گشاد

صورت نفس ار بجویی ای پسر              قصه دوزخ بخوان با هفت در

عاقبت بین است عقل از خاصیت              نفس باشد کاو نبیند عاقبت

با دو گمره همره آمد مومنی                 چون خرد با نفس و با اهریمنی

جان آدم ماند با جانان درآن هفتم طبق . نفس اونازل شده بر روی خاک از دل فرود . همره او سایه ای از جان او نامند عقل ،هردوباهم آمدند و احمد و محمود شد .

عقل ضد شهوتست ای پهلوان              آنکه شهوت می تند ، عقلش مخوان

وهم خوانش آنکه شهوت را گداست         وهم قلب و نقد زر عقلهاست

بی محک پیدا نگردد وهم و عقل             هردو را سوی محک کن زود نقل

این محک قرآن و حال انبیا                    چون محک هر قلب را گوید : بیا

جان احمد در نگنجد در سخن از دل بگو ، پای پرگار دلش در او بود عقل سلیم ، سر پرگارش بود در دست او نفس فهیم . پای دل گر با سردل لا شود الا در یک نقطه قرار . سیر اودرآسمان چهارم دل گردد هردم بر قرار .

نورعالم جان به دل رسیده و آیینه دل اگر مکدر نباشد نورالهی به وجود خاکی انسان میرسد .

لیک صیقل کرده اند آن سینه ها           پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها

هر کسی اندازه ی روشن دلی             غیب را بیند به قدر صیقلی

صیقلی کن یک دو روزی سینه را         دفتر خود ساز آن آ ینه را  

   یعنی نور از سینه به سر و فکر میرسد ، طالب اگر در حال پرهیز و مجاهدت باشد فکرش از سینه اش منور میشود ودرک معرفت می نماید .

اهل صیقل رسته اند از بوی ورنگ          هردمی بینند خوبی بی درنگ

 لیک گر آیینه از بن فاسد است                صیقل او را دیر باز آرد به دست  

 سینه از سمت عالم بالا دائما غرق نور واز پایین پوشیده از حجاب ظلمانی و مکدر . مانند روزی که بین خورشید وزمین ابرهای سیاه در آسمان برقرار شده وتاریکی بر طبیعت مستولی میشود و تشخیص ضعیف میگردد .

+ نوشته شده در  91/06/13ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

یاعلی مددی

خلایق به مراتب معرفت خود در طبقات نفس و عوالم سماوات ساکن گردیده و در ترفیع وارتقاع کوشیده وآنرا سلوک الی الله نامیدند .

جسمشان مشکات دان دلشان زجاج        تافته بر عرش وافلاک این سراج

وآنکه زین قندیل کم مشکات ماست        نور را در مرتبه ترتیبها ست

سیروسلوک الی الله امریست روحانی و انفسی وروانه شدن در عوالم درون وطی سپهر های معرفتی نفس که در باطن سالک رخ می نماید ودر ظاهرآثارو نشانه های آن حفظ  تقوای الهی و درک حقایق ورسیدن به توحید ورعایت خلایق جهان  می باشد

نردبانهایی است پنهان در جهان                   پایه پایه تاعنان آسمان

فکر واندیشه ست مثل ناودان               وحی ومشکوف است ابر وآسمان

شروع کار باطنی که یک پای سالک در آن استوار می شود نشانه اش فکرو انگیزه طلب وورود به وادی طلب بوده وپای دیگرش در ظاهریعنی در دنیا ودر واقع مقیم آن وبه امورات دنیوی به اندازه نیاز مشغول می گردد ، در حقیقت دو پای ظاهر و باطن موضوع را تشبیه به پرگار نموده اند .  حضرت حافظ که می فرماید.

چندانکه برکنار چوپرگار می شدم            دوران چو نقطه ره بمیانم نمی دهد

آنانکه دوران را درنوردیده و به میان رفتند عاقلان  بودند ، وعاشقان درمرکز دایره از دایره هستی ودوران پرگار خارج شدند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی            عشق داند که دراین دایره سرگردانند

به امر حق تعالی در روز ازل روزخلقت آدم دو پای پرگاروجود اودریک نقطه مرکز ، درمرکز خلقت قرارداده شد . در آنروز پرگار فقط یک پای داشت ودرآن نقطه فقط او بود در نقطه وجود.

کوه ها چون ذره ها سرمست تو             نقطه و پرگارو خط در دست تو

در بیان ناید جمال حال او                     هردو عالم چیست عکس خال او

به فرمان آن سرور کاینات مقررشد نقطه تنزل کند تا پایین آمده خط شود لازم شد پایه های پرگار باز شود اما یک پای در جای خود استوار و پای دیگر شده  بی قرار .  میگویند حضرت آدم سیب دانش را خواست بچشد ولی آنجایگاه جای خواستن نبوده است و آنجا فقط شایسته بودن بوده است . پای استوار وجود حقیقی انسان را بوجود خود منور که عرفای جلیل القدر آنرا پای جانان و پای جان وپای دل در مراتب گفته اند . پای دیگر که بیقرار شد آنرا سرجانان و سرجان وسردل در منازل گفته اند .

 من که شدم بی سر وبی پای دل            چوانکه ندارم نه سر و پای دل

کاین چه بدبختی است مارا ای کریم         از دل ودین مانده ما بی تو یتیم

مرتبه نازله ونزدیکترین نورخورشید حقیقت که درچرخ چهارم است و آنرا ملکوت اعلی می خوانند که خورشید شمشی گویند از او نور میگیرد نور دل است .

  در یکی گفته میسر آن بود              که حیات دل غذای جان بود

نور نور چشم خود نور دل است         نور چشم از نور دلها حاصل است

باز نور نور دل نور خداست             کاو زنور عقل وحس پاک وجداست

وجود حقیقی هرآنسان در عالم باطن او مستقر بوده و وجود ظاهری و مجازی اوکه در این عالم خاکی عمرمیگذراند در صورت ارتباط با او از فیوظات آن بهره مند میگردد و درک حقایق می نماید . لذا طلبه و یا طالب برای رسیدن به وجود حقیقی  خود نیاز خودرا به حضرت بی نیاز عرصه میدارد و پیش میرود .

اختران آسمان نقض وخوش وزیباستی    صورتی در زیر دارد آنچه در  بالاستی

صورت زیرین اگر با  نردبان معرفت       بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

طالب بدنبال ودر جستجوی نردبان و یا پله کان است

حاجی رو به احمد کرده میگوید در شما طلب مشاهده میشود یعنی وجود دارد و گر نه این همه کلام از بنده برای شما خارج نمی گردید . شما همه مسائلی را که مطرح میشود در حال حاضر باید بشنوی وهر کدام به موقع خود را برای شما باز می نمایند . هر موضوع در وقت خود ، وقتش را عنایت حق وهمت شما معین می کند . نظر شما چیست ؟ احمد گفت . آقا بعضی مطالب را که فرمودید متوجه نشده ام شما دیگر توضیع نخواهید داد .

 در جواب شنید ممکن است در آینده ضمن مطرح شد مسائل دیگر به مسئله درک نشده شما نیزاشاره شود چون بسیار مطالب بهم مربوط می باشد ومربوط میگردد و بصورتی دیگر توضیح داده میشود و شما همزمان با درک آنها روبرو خواهید شد . روش پرسش وپاسخ در مسلک ما زیاد رایج نبوده وبیشتر با توجه وهوشیاری در کمین وصید مطالب طالب مستقر میباشد ، موضوعات در هر جلسه دیدار نیز اختیاری نبوده ودر بسیاری ازموارد خود بخودو بدون آمادگی قبلی طرح وبیان میگردد و ممکن است روزی با هم باشیم ولازم نباشد کلامی جاری شود  .

چوما از حرف خود در تنگناییم           چرا چیزی دگر بر وی فزاییم

معانی هرگز اندر حرف ناید                که بحر قلزم اندر ظرف ناید

اگر مردی برون آی وسفر کن            هر آنچ آید به پیشت زان گذرکن

خلیل آسا برو حق را طلب کن             شبی راروز وروزی را به شب کن

تورا تا کوه هستی پیش باقی است       صدای لفظ ( ارنی ) ( لن ترانی ) است

اگر باورنداری از شیخ محمود در شبستر باید پرسید خواهد گفت برو نزد ملا احمد در نراق است

ویا حضرت مولانا رومی که چیزی فرو نگذاشت و عطار نیشابوری که سرفرو گذاشت  ودیرزمانی نیست که صفی علیشاه هیچ باقی نگذاشت وحافظ شیراز همه کلامش را در پرده چه زیبا سرود ونامحرمان را نیازرد  . حالا من برای شما چه بگویم وچه دارم که بگویم . جرم است در مقابل قرآن آن کلام حق سخن گفتن وشیرین زبانی کردن ووقت گوش فرادان مومنان به سخنان حضرات معصومین را با سخنهای خود اشغال کردن .

آن رسول حق قلاووز سلوک           گفت الناس علی دین الملوک

 عرفای جلیل القدر کلام منثور ومنظومشان شباهت به توبه نامه دارد . درراه طریقت حقیر توبه نامه ها را بنظر سایرین نمی رسانند . العفو

سخنها کهنه شد از بس که گفتند     گهر فرسوده شد از بس که سفتن

خود بخودم می گویم مثل کسی که نقشه راهی را میخواند وبرای خودش زمزمه میکند میخواهم از اینجا به آنجا و از..  و از خودم به خودم گلایه دارم وتو می شنوی پس چیزی اگر نپرسی ومرا از خودم دور نکنی و بگذاری  خود را موعظه کرده وصفحات خودم را ورق بزنم خوبترست .

عبرت وبیداری از یزدان طلب                نه از کتاب واز مقال وحرف ولب

در خصوص طلب و همت طالب مطلبی گفتم

گر زپشت آدمی وزصلب او                  در طلب می باش هم در طلب او

هم طلب از تست وهم آن نیکویی            ما کییم اول تویی آخر تویی

طلب در طالب نشانه عزم او برای حرکت و سفر از موجودیت دنیایی خود وآنچه که او خود می شناسد و باو من میگوید که آن عارضی و مجازی بوده و فنا پذیربرای رفتن بسوی وجود حقیقی خود که درعوالم روحانی ومعنوی به انتظار او نشسته است . طلب حرکت را سبب گردیده وسلوک در دنیا رارقم می زند و به سیر در عوالم باطن منجر شده و برسیدن طالب به مطلوبش که وجود حقیقی اوست نتیجه می بخشد . همت سالک نیز مجاهدت و کوشش وتلاش در تسریح مسائل مورد نظر است . اما موانع موجود در سررای عبور وگذر از دنیا وخلع لباس دنیا  وقناعت پیشه کردن بسیار دشوار و نیاز به همت پیران راه رفته دارد .

 من عبارت است ذهنیات بجا مانده از تجربیات متضاد دنیا که درمقابل هم دیده نشده تابه حکمتش رسیده باشیم . من در واقع آرزوها وآمال و خواسته وخواهش های حاصل نشده تا به درک منفعتش رسیده باشیم .

این جهان دام است ودانه اش آرزو             در گریز از دامها روی آر زو

با هوا وآرزو کم باش دوست                    چون یضلک عن سبیل الله اوست

آرزو جستن بود بگریختن                        پیش عدلش خون تقوی ریختن

من درواقع داشته ها ودارایی ها و تملک ها لا ینفع مال وبنون تا به مصرف مفیدش رسیده باشیم

من در حقیقت شخصیت طلبی و جدا نمودن خود ازدیگران و ساختن تو و دور شدن ازما کی بوحدت که توحید دراوست رسیده باشیم . من در خلاصه مطلب طالب غیر مطلوب حقیقی بودن و حتی به سایه او نپرداختن تا حتی به بویش رسیده باشیم .

  کاری زوجود ناقصم نگشاید             گوئی که ثبوتم انتفا می زاید

شاید زعدم من بوجودی برسم          زان رو که ز نفی نفی اثبات آید

ماهمه بنده و این قوم خداوندانند . نفهمیدم فرق حق الله و حق الناس کدامست و خداوند برای خود در دنیا دون از مشتی خاک تیره وکثیری نابینا چه حقی منظور دارد . تمام حقوق خداوندی را در حق الناس خلق الله باید دید که پرداختن آن وپرداختن به خدمتگذاری خلایق قوی ترین بازوی طلب سالک است . خدمت که بسیار پر ارج است و بالاترین عنوان روحانی ربانی رادارا می باشد اولیای حق و انبیا الهی بر بالای خود دارند وخداوند خدمت ارشاد را وظیفه آنها قرارداده است  .

لذا خداوند آن نور حقیقت کائنات راو  نفخت فی من روح ، آن گهر وجود آدم که مسجود ملائک شد را اگر درخود ندیدیم در دیگران ودر طبیعت و در زیبایی ها ببینیم چون باید به آن گهر رسیده باشیم .

تمام خلقت را که بتو می گویند روزان وشبان

ما سمیعیم و بصیریم وحوشیم                   باشما نامحرمان ما خاموشیم

تا به خودت متوجه هستی کسی و چیزی را نمیبینی ورزائل در معادلاتت نقشی بدیعی داشته وطبیعی می نمایند

اگر به غیر خودت در این حال موجود بنگری حقایق را بهتر درک خواهی نمود . زیبایی ها را دیده ودروجود خود آنرا جستجو وخواهی یافت . خرقه از سر بیرون ولباس دنیا که من است از خود بدر می نمایی ولباس تقوا و پرهیزخواهی پوشید .

ترمز تقوا ترا از تجاوز باز وبه رعایت وجود خودوهمه خلایق دعوت میکند . لباس هر عالم مانند هر مکان وهر محل در دنیا فرق می نماید لباس فضا نوردی و غواصی و گرم وسرد برای محلهای مورد نظر لازم است  .

آن لباس ازتودر هر محل حفاظت می نماید . لباس پرهیز وتقوادر سلوک دنیا موفق میدارد .

تقوا وپرهیز سبب میشود که سالک از عیب ونقص پاک ومبرا شده و زندگی زیبایی را بگذراند . تا چون یوسف کنعان از چاه بدر آمده و به مصر وجود برسد .

یوسف حسنی واین عالم چو چاه          وین رسن صبر است بر امر اله

یوسف وقتی و خورشید سما              زین چه و زندان بر آو و رونما

کیست آن یوسف دل حق جوی تو        چون اسیری بسته اندر کوی تو

بوی پیراهان یوسف کن سند              زآنکه بویش چشم روشن می کند 

روز ازل ، چون آب معرفت به خاک وجود مازدند . نفس گل آلود ما را رقم زدند . کنت کنزأ مخفی واحببت ان اعرف . حضرت حق جل وجلال خطاب به مادر خلقت زدند . ندای بودم گنجی مخفی دوست داشتم شناخته شوم زدند  . شناخت لوازمش دیده ونظر دیگریست که آن بدیع طرح او به آدم  زدند . جدایی که درغیرو دیگریست با عشق اسباب وصل را گره زدند . آدم با عشق خود زعشق او دور گشته شد و بازگشتش را با طلب زدند . حاصل پس از گشت عوالم به حول نفس نتیجه را رسیدن دوباره به عشق ودرک معرفت زدند .


+ نوشته شده در  91/06/13ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   |