هوحق ياعلي مدد

اَلحَمدُ لله الّذَي جَعَلَ کَمالَ دينهِ وَتَمامَ نِعمَتِهِ بِوِلايَةَِ اَميرِالمُؤمِنينَ عَلِيّ بنِ اَبيطالِبٍ عَلَيهِ السّلامُ

دراين خلوت حکايت در نگنجد   بجز رمز وکنايت در نگنجد

وصال اندر وصال اندروصالست   دراين حالت حکايت در نگنجد

جمال اندر جمال اندر جمالست   دراودرس وروايت در نگنجد

همو دل بود وجان ولطف واحسان     زنفس اينجا شکايت درنگنجد

ازل همچون ابد بودند اينجا      در اينجا جز عنايت در نگنجد

مجال کيست اينجا تا درآيد   بجز محض هدايت در نگنجد 

شدم مغرور عقل و نفس کشته   سر موئي حمايت در نگنجد 

 

+ نوشته شده در  93/08/12ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط محو علیشاه   | 

            هوالحق                        

درصحبت پیر چویافتی بار                پرهیز کن از فضول زنهار

باید که زخویش مرده باشی             تا راه طلب سپرده باشی

زآن روی که چشم توست احول         معبود تو پیر توست اول

چون چشم تو راست شد به تدبیر      از پرتو نور باطن پیر

آنگه تو خدا پرست گردی               از جرعه ی پیر مست گردی

شرط این ره چیست ؟ پیر راه دان     الرفیق آنگه طریق آخر بخوان

درطریقت گرنداری راهبر               کی خبریابی زحق ای بی خبر

اندرین ره گرنداری پیشوا               کی ز وصل دوست گردی با نوا

درطریقت عارف حق کی شوی          گرنگردی کاملان را پیروی

چون نباشد پیرره دان رهبرت           کی شود مشکوف این سرها ،برت

کی شوی واقف تو از اسرار دین        کی شود حاصل تو را ذوق یقین

هرکه او بی مرشدی در راه شد        او زغولان گمره و درچاه شد

درچنین ره صاحبی باید شگرف        تا توان بگذشت از این دریای ژرف

 چون زحق بشنید موسی ای پیامبر تو برو یکزمان با خضر باش ، او غسّال است در مجمع البحرین دل با اطاعت در دست او تو مرده باش ، چون رسید موسی به خضر او گفت صبر نتوانی برو تو دست وپا خواهی زدن ،  موت قبل ازموت را که فنای سالک حق است نگذاری من برشستشوی تو دست زدن ، تو پیام حق بر مخلوق برتا در صراط پایشان  گردیده بر راه طریق ، بعد ازآن  آیند از هستی خود سوی فنا و من شوم با آنها رفیق ، چونکه حق فرمود حال آماده شو تا همره شویم و توگردی بصحبت یارمن و الرفیق ثم الطریق .

 درکنار ساحل دریا اندرون کشتی نشستند درمیان بحر خضر با تبر کشتی را چون کشتی  دل درشکست ، کشتی نو ساز را خضر سوراخ کرده  موسی را بخود گستاخ کرد وموسی قولش را شکست  ،خضر گفت  بار اول حضرت حق از جُرم آدم درگذشت جُرم اول را شاید زان گذشت .

 چون بساحل آمدند با جوانی در مقابل آمدند خضر اورا نفس اماره بسوء بدید از کشتنش نتوانست گذشت ، گشت آشفته موسی گفت خضر ای یار گناه از چه کشتی نو جوان بیگناه از تو چه در سرگذشت ، گفت کار تو صبر است تا بینی تودرکارمن  پی بری اسرار من نه قاضی شوی درآنچه گذشت ، گفت غافل بوده ام عذرم پذیر و خضر بازهم از او درگذشت .

 چون روانه گشته درجاده رسیدن به دهی اهل آن ده در بروشان باز ننموده و ندادن آنها را طعام ونه چاشت و داشت ، بود دیواری در آن ده  سست ولرزان ودرحال خراب خضر ویران کرد دیوار وبرآن پایه مستحکم تر بداشت ، گفت موسی اهل ده نان ندادند ونپرسیدند از احوال ما تونمودی این دیوار را از نوبپا پس چه شد اجری نداشت.

 خضر گفتا موسیا ازپیشم برو تا بکی خواهی دیدن تو مجاز گوش کن تا با توگویم حاصل کارم تا شاید برایت سود داشت ،  شاه غاصب کشتی بی عیب را صاحب می شده بوده کشتی از اموال چند فرزند یتیم کشتی سوراخ بهر پادشاه سودی نداشت ، آن جوان مشرک ونا اهل بود اوسراپا درپلیدی غرق بود کشتنش چون فرض بوده عوض گیرند از خدا فرزند پاک بهر والدینش سود داشت ، زیر آن دیوار کهنه بود گنجینه دفین بهر فرزندانی یتیم مانده برجا تا که خود بالغ شوند واز آن مال حلال بهره برند بهرآنان سودداشت

 موسیا این نکته ز اسرار منست            گرچه در شرع تو نا مستحسنست

   نفس امّاره است آن سرکش غلام         کشتنش بر خضر واجب بی کلام

 هیچ نکشد نفس را جز ضل پیر           دامن آن نفس کش را سخت گیر

 پیررا نبود در این کشتن غرض            جز که نفس مطمئن بدهد عوض

 نفس را تسلیم پیر راه کن                   شر این خونخواره را کوتاه کن  

 آن جوان سرکش جلوهَ کامل از نفس اماره بود کشتنش بر پیر راه واجب می نمود چون حیاتش راعوض گیرد نفس مطمئن خود سود داشت .

 چیست این کشتی دل درویش مرید         شاه غاصب نفس جبّار عنید

 چون بدست شیخ ره دادی تو دل           کشتیت را بشکند شیخ مدل

 تا زشرّ نفس کافر وا رهد                 چون رهید اشکسته را مرحم نهد

  چیست کشتی آن دل  درویش مرید شاه غاصب کیست نفس جبار عنید کشتنش بس سود داشت .

 این جدار ایجان مجاز وکثرت است         زیر او بنهفته گنج وحدت است

 صاحب این گنج پیر کامل است             کان پدر نسبت به ارباب دل است

 وان یتیمان عارفان سالکند                 کاز پدر برگنج وحدت مالکند

 سالکان نا رسیده ای اهل راه               نیستشان برگنج وحدت هیچ راه

 سالک ازبند مجاز ار وارهد                 برسر گنج حقیقت پا نهد

 پس نگردد چون در آنجا بند فرع          خواهد از گنجش فتد دیوار شرع

   زیر آن دیوار کثرت بود گنجینه وحدت نهان شد مرمت تا ماند  برای اهل راه حق تا کامل شوند بهر ناقصان سودی  نداشت .

 

 

+ نوشته شده در  93/07/18ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط محو علیشاه   |