هوالحی

انسان به مراتب معرفت خود در طبقات نفس و عوالم سماوات ساکن گردیده و در ترفیع وارتقاع کوشیده وآنرا سلوک الی الله نامیدند .

جسمشان مشکات دان دلشان زجاج        تافته بر عرش وافلاک این سراج

وآنکه زین قندیل کم مشکات ماست        نور را در مرتبه ترتیبها ست

سیروسلوک الی الله امریست روحانی و انفسی وروانه شدن در عوالم درون وطی سپهر های معرفتی نفس که در باطن سالک رخ می نماید ودر ظاهرآثارو نشانه های آن حفظ  تقوای الهی و درک حقایق ورسیدن به توحید ورعایت خلایق جهان  می باشد

نردبانهایی است پنهان در جهان                   پایه پایه تاعنان آسمان

فکر واندیشه ست مثل ناودان               وحی ومشکوف است ابر وآسمان

شروع کار باطنی که یک پای سالک در آن استوار می شود نشانه اش فکرو انگیزه طلب وورود به وادی طلب بوده وپای دیگرش در ظاهریعنی در دنیا ودر واقع مقیم آن وبه امورات دنیوی به اندازه نیاز مشغول می گردد ، در حقیقت دو پای ظاهر و باطن موضوع را تشبیه به پرگار نموده اند .  حضرت حافظ که می فرماید.

چندانکه برکنار چوپرگار می شدم            دوران چو نقطه ره بمیانم نمی دهد

آنانکه دوران را درنوردیده و به میان رفتند عاقلان  بودند ، وعاشقان درمرکز دایره از دایره هستی ودوران پرگار خارج شدند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی            عشق داند که دراین دایره سرگردانند

به امر حق تعالی در روز ازل روزخلقت آدم دو پای پرگاروجود اودریک نقطه مرکز ، درمرکز خلقت قرارداده شد . در آنروز پرگار فقط یک پای داشت ودرآن نقطه فقط او بود در نقطه وجود.

کوه ها چون ذره ها سرمست تو             نقطه و پرگارو خط در دست تو

در بیان ناید جمال حال او                     هردو عالم چیست عکس خال او

به فرمان آن سرور کاینات مقررشد نقطه تنزل کند تا پایین آمده خط شود لازم شد پایه های پرگار باز شود اما یک پای در جای خود استوار و پای دیگر شده  بی قرار .  میگویند حضرت آدم سیب دانش را خواست بچشد ولی آنجایگاه جای خواستن نبوده است و آنجا فقط شایسته بودن بوده است . پای استوار وجود حقیقی انسان را بوجود خود منور که عرفای جلیل القدر آنرا پای جانان و پای جان وپای دل در مراتب گفته اند . پای دیگر که بیقرار شد آنرا سرجانان و سرجان وسردل در منازل گفته اند .

 من که شدم بی سر وبی پای دل            چوانکه ندارم نه سر و پای دل

کاین چه بدبختی است مارا ای کریم         از دل ودین مانده ما بی تو یتیم

مرتبه نازله ونزدیکترین نورخورشید حقیقت که درچرخ چهارم است و آنرا ملکوت اعلی می خوانند که خورشید شمشی گویند از او نور میگیرد نور دل است .

  در یکی گفته میسر آن بود              که حیات دل غذای جان بود

نور نور چشم خود نور دل است         نور چشم از نور دلها حاصل است

باز نور نور دل نور خداست             کاو زنور عقل وحس پاک وجداست

وجود حقیقی هرآنسان در عالم باطن او مستقر بوده و وجود ظاهری و مجازی اوکه در این عالم خاکی عمرمیگذراند در صورت ارتباط با او از فیوظات آن بهره مند میگردد و درک حقایق می نماید . لذا طلبه و یا طالب برای رسیدن به وجود حقیقی  خود نیاز خودرا به حضرت بی نیاز عرصه میدارد و پیش میرود .

اختران آسمان نقض وخوش وزیباستی    صورتی در زیر دارد آنچه در  بالاستی

صورت زیرین اگر با  نردبان معرفت       بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

طالب بدنبال ودر جستجوی نردبان و یا پله کان است

حاج محمود رو به احمد کرده میگوید در شما طلب مشاهده میشود یعنی وجود دارد و گر نه این همه کلام از بنده برای شما خارج نمی گردید . شما همه مسائلی را که مطرح میشود در حال حاضر باید بشنوی وهر کدام به موقع خود را برای شما باز می نمایند . هر موضوع در وقت خود ، وقتش را عنایت حق وهمت شما معین می کند . نظر شما چیست ؟ احمد گفت . آقا بعضی مطالب را که فرمودید متوجه نشده ام شما دیگر توضیع نخواهید داد .

 در جواب شنید ممکن است در آینده ضمن مطرح شد مسائل دیگر به مسئله درک نشده شما نیزاشاره شود چون بسیار مطالب بهم مربوط می باشد ومربوط میگردد و بصورتی دیگر توضیح داده میشود و شما همزمان با درک آنها روبرو خواهید شد . روش پرسش وپاسخ در مسلک ما زیاد رایج نبوده وبیشتر با توجه وهوشیاری در کمین وصید مطالب طالب مستقر میباشد ، موضوعات در هر جلسه دیدار نیز اختیاری نبوده ودر بسیاری ازموارد خود بخودو بدون آمادگی قبلی طرح وبیان میگردد و ممکن است روزی با هم باشیم ولازم نباشد کلامی جاری شود  .

چوما از حرف خود در تنگناییم           چرا چیزی دگر بر وی فزاییم

معانی هرگز اندر حرف ناید                که بحر قلزم اندر ظرف ناید

اگر مردی برون آی وسفر کن            هر آنچ آید به پیشت زان گذرکن

خلیل آسا برو حق را طلب کن             شبی راروز وروزی را به شب کن

تورا تا کوه هستی پیش باقی است       صدای لفظ ( ارنی ) ( لن ترانی ) است

اگر باورنداری از شیخ محمود در شبستر باید پرسید خواهد گفت برو نزد ملا احمد در نراق است

ویا حضرت مولانا رومی که چیزی فرو نگذاشت و عطار نیشابوری که سرفرو گذاشت  ودیرزمانی نیست که صفی علیشاه هیچ باقی نگذاشت وحافظ شیراز همه کلامش را در پرده چه زیبا سرود ونامحرمان را نیازرد  . حالا من برای شما چه بگویم وچه دارم که بگویم . جرم است در مقابل قرآن آن کلام حق سخن گفتن وشیرین زبانی کردن ووقت گوش فرادان مومنان به سخنان حضرات معصومین را با سخنهای خود اشغال کردن .

آن رسول حق قلاووز سلوک           گفت الناس علی دین الملوک

 عرفای جلیل القدر کلام منثور ومنظومشان شباهت به توبه نامه دارد . درراه طریقت حقیر توبه نامه ها را بنظر سایرین نمی رسانند . العفو

سخنها کهنه شد از بس که گفتند     گهر فرسوده شد از بس که سفتن

خود بخودم می گویم مثل کسی که نقشه راهی را میخواند وبرای خودش زمزمه میکند میخواهم از اینجا به آنجا و از..  و از خودم به خودم گلایه دارم وتو می شنوی پس چیزی اگر نپرسی ومرا از خودم دور نکنی و بگذاری  خود را موعظه کرده وصفحات خودم را ورق بزنم خوبترست .

عبرت وبیداری از یزدان طلب                نه از کتاب واز مقال وحرف ولب

در خصوص طلب و همت طالب مطلبی گفتم

گر زپشت آدمی وزصلب او                  در طلب می باش هم در طلب او

هم طلب از تست وهم آن نیکویی            ما کییم اول تویی آخر تویی

طلب در طالب نشانه عزم او برای حرکت و سفر از موجودیت دنیایی خود وآنچه که او خود می شناسد و باو من میگوید که آن عارضی و مجازی بوده و فنا پذیربرای رفتن بسوی وجود حقیقی خود که درعوالم روحانی ومعنوی به انتظار او نشسته است . طلب حرکت را سبب گردیده وسلوک در دنیا رارقم می زند و به سیر در عوالم باطن منجر شده و برسیدن طالب به مطلوبش که وجود حقیقی اوست نتیجه می بخشد . همت سالک نیز مجاهدت و کوشش وتلاش در تسریح مسائل مورد نظر است . اما موانع موجود در سررای عبور وگذر از دنیا وخلع لباس دنیا  وقناعت پیشه کردن بسیار دشوار و نیاز به همت پیران راه رفته دارد .

 من عبارت است ذهنیات بجا مانده از تجربیات متضاد دنیا که درمقابل هم دیده نشده تابه حکمتش رسیده باشیم . من در واقع آرزوها وآمال و خواسته وخواهش های حاصل نشده تا به درک منفعتش رسیده باشیم .

این جهان دام است ودانه اش آرزو             در گریز از دامها روی آر زو

با هوا وآرزو کم باش دوست                    چون یضلک عن سبیل الله اوست

آرزو جستن بود بگریختن                        پیش عدلش خون تقوی ریختن

من درواقع داشته ها ودارایی ها و تملک ها لا ینفع مال وبنون تا به مصرف مفیدش رسیده باشیم

من در حقیقت شخصیت طلبی و جدا نمودن خود ازدیگران و ساختن تو و دور شدن ازما کی بوحدت که توحید دراوست رسیده باشیم . من در خلاصه مطلب طالب غیر مطلوب حقیقی بودن و حتی به سایه او نپرداختن تا حتی به بویش رسیده باشیم .

  کاری زوجود ناقصم نگشاید             گوئی که ثبوتم انتفا می زاید

شاید زعدم من بوجودی برسم          زان رو که ز نفی نفی اثبات آید

ماهمه بنده و این قوم خداوندانند . نفهمیدم فرق حق الله و حق الناس کدامست و خداوند برای خود در دنیا دون از مشتی خاک تیره وکثیری نابینا چه حقی منظور دارد . تمام حقوق خداوندی را در حق الناس خلق الله باید دید که پرداختن آن وپرداختن به خدمتگذاری خلایق قوی ترین بازوی طلب سالک است . خدمت که بسیار پر ارج است و بالاترین عنوان روحانی ربانی رادارا می باشد اولیای حق و انبیا الهی بر بالای خود دارند وخداوند خدمت ارشاد را وظیفه آنها قرارداده است  .

لذا خداوند آن نور حقیقت کائنات راو  نفخت فی من روح ، آن گهر وجود آدم که مسجود ملائک شد را اگر درخود ندیدیم در دیگران ودر طبیعت و در زیبایی ها ببینیم چون باید به آن گهر رسیده باشیم .

تمام خلقت را که بتو می گویند روزان وشبان

ما سمیعیم و بصیریم وحوشیم                   باشما نامحرمان ما خاموشیم

تا به خودت متوجه هستی کسی و چیزی را نمیبینی ورزائل در معادلاتت نقشی بدیعی داشته وطبیعی می نمایند

اگر به غیر خودت در این حال موجود بنگری حقایق را بهتر درک خواهی نمود . زیبایی ها را دیده ودروجود خود آنرا جستجو وخواهی یافت . خرقه از سر بیرون ولباس دنیا که من است از خود بدر می نمایی ولباس تقوا و پرهیزخواهی پوشید .

ترمز تقوا ترا از تجاوز باز وبه رعایت وجود خودوهمه خلایق دعوت میکند . لباس هر عالم مانند هر مکان وهر محل در دنیا فرق می نماید لباس فضا نوردی و غواصی و گرم وسرد برای محلهای مورد نظر لازم است  .

آن لباس ازتودر هر محل حفاظت می نماید . لباس پرهیز وتقوادر سلوک دنیا موفق میدارد .

تقوا وپرهیز سبب میشود که سالک از عیب ونقص پاک ومبرا شده و زندگی زیبایی را بگذراند . تا چون یوسف کنعان از چاه بدر آمده و به مصر وجود برسد .

یوسف حسنی واین عالم چو چاه          وین رسن صبر است بر امر اله

یوسف وقتی و خورشید سما              زین چه و زندان بر آو و رونما

کیست آن یوسف دل حق جوی تو        چون اسیری بسته اندر کوی تو

بوی پیراهان یوسف کن سند              زآنکه بویش چشم روشن می کند 

روز ازل ، چون آب معرفت به خاک وجود مازدند . نفس گل آلود ما را رقم زدند . کنت کنزأ مخفی واحببت ان اعرف . حضرت حق جل وجلال خطاب به مادر خلقت زدند . ندای بودم گنجی مخفی دوست داشتم شناخته شوم زدند  . شناخت لوازمش دیده ونظر دیگریست که آن بدیع طرح او به آدم  زدند . جدایی که درغیرو دیگریست با عشق اسباب وصل را گره زدند . آدم با عشق خود زعشق او دور گشته شد و بازگشتش را با طلب زدند . حاصل پس از گشت عوالم به حول نفس نتیجه را رسیدن دوباره به عشق ودرک معرفت زدند .

 

+ نوشته شده در  91/06/13ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   | 

«هوحق»                    

  خورشيد درحال غروب بود . روز ميرفت که جاي خود را به شب بسپارد لحظاتي ديگر زمان هم آغوشي روز وشب فرا ميرسيد . افق که برنگ سرخ ظاهرگرديده بود کم کم به تيرگي ميرفت . شب جامه سياه خود را همچون پوششي فراگير برهمه جا گسترانيد .

 جواني هوشمند سراسرطول خيابان را طي نموده و به ميدان شهررسيد . اوباچهره اي که در آن آثارتفکر وتعمق ونگراني هويدا بود باقدمهاي شمرده متواضعانه راه ميرفت وبادقت به کساني که در رفت وآمد بودند مينگريست . بله او درجستجوي کسي بود . کسيکه به او درحل مسائل مختلفي که هرکدام به تنهايي نفسگير ودرهم شکننده بود ياري نمايد . اين گردش وجستجو مدت زماني بودکه آغازگشته وادامه داشت .

از گلدسته هاي مسجد در اطراف ميدان شهرصداي اذان بگوش رسيده واعلان اقامه نمازو افطار روزه مي نمود . اواخر ماه مبارک رمضان بود . شوق ووجد گشودن روزه در افطار آنروز پس از خواندن نماز به جماعت اورا بر آن داشت که وارد مسجد گرديده ودر صف نمازگزاران قرار گيرد . تا دقايقي خود را فراموش نموده و به خالق خود بانديشد واز او چون هميشه استمداد مسئلت نمايد . او با بانگ تکبير در آخرين صف جماعت به نمازگزاران پيوست .

امام جماعت سوره مبارک حمد را با تواضع وانکسار با نام اعظم آن يکتاي بخشاينده و مهرورزو با شکر وسپاس از پرورنده و خالق همه مخلوقات آغاز نمود . مفاهيم در انديشه جوان زنده ميشد . سپاس ازاو که بخشنده ترين بخشندگان و مهربانترين مهربانان بوده و پادشاه روزحساب و پاداش وسلطان ملک ازل وابد وناظر ترازو وميزان نيک وبد . تو ما را معبود وما درعبادت بي ريا وتو يکتا وما درطاعت بي نفاق وتکيه برقوت وقدرت توداريم ولاغيرمارا ياري فرما انشاء الله . رهنمون باش مارا وهدايت فرما که نزديک ترين راه بتو و حقايق تومسيرراه ماگردد. آن جاده نور رابه مابنمايان که خير کثيرت و اجر جزيلت درآن مي باشد . تادر کوره راههاي تاريک وارد نشويم ودرسياهيهاي جهل وناداني گمراه نگرديم واسير عوامل فريب شياطين اماره نباشيم ودرزمره بيگانگان مغضوب شده وگمراهان درنياييم . سراسر وجود جوان را اضطرابي  فراگرفت وبلرزش خفيفي تبديل گرديد . احساس مي نمود که بدنش درحال داغ شدن مي باشد . حالتي غريب مي نمود وتاپايان نماز ادامه داشت . باذکر سه تکبير نمازخاتمه يافته و نمازگزان مسجد را ترک نموده واورا با افکاري هوشيارانه که برايش بي سابقه بود تنها گذاشتند . پس از دقايقي که او خودرا تنها تصور مي نمود متوجه حضور شخصي ميانسال در گوشه اي از مسجدگرديد که اورا مخاطب قرارداده وبا تواضع بسوي او مي آمد . بعد از سلام ومصافحه واحوالپرسي ازجوان دعوت به افطار نموده و با کلامي غرق در محبت وتبسم ازاوخواست تا بمنزل اوبروند وجوان با اشتياق دعوت اورا پذيرفت .

جوان که دريک خانواده متعهد ومذهبي رشد نموده ودوره نوجواني را با شورو شوق معمول پشت سر گذاشته و پا به عرصه مناسبات اجتماعي واقتصادي وفرهنگي نهاده بود باورهاي فکري خودرا درتعارض با دنياي بيرون ازخود ميديد . اونمي توانست براي پرسشهايي که در ذهنش طرح ميگرديد پاسخي منطقي وقانع کننده پيدا نمايد . احساس مي نمود انگيزه هاي قدرتمند براي ادامه زندگي موفق وشاداب دراو ضعيف گرديده وارزشهاي متعالي در وجود او در شرف تنزل مي باشد .فکرمي نمود که مناسبات اجتماعي واقتصادي که فرهنگ خودرا ساخته اند درمسيرشان توان مقابله را ازاوسلب نموده اند . گويي که نيروهاي مسلط بروجودش در ذهن او به معارضه نشسته واودر آن ميان به حالت وقفه ورکود منتظر نتيجه نهايي  تضادهامي باشد .

از موارد ديگري که اورا رنج داده ونگران ميکرد احساس سرخوردگي وياس بوده که خلاقيت اورا به ترديدها سپرده بود . او ميخواست که وجودش پاک از هر ترديد وتزلزل در مسير حقيقي زندگي قرارگرفته وبادرک کامل مفهوم زندگي از مواهب آن بهره مند شود . او ازخود ميپرسيد چه کسي از زندگي خود به کمال سود مي برد . آنکس که مال وسرمايه اندوخته ويا آنکه علم مي آموزد وبه فراگيري دانش بشري روميآورد . آ يا زندگي کردن بجهت رسيدن به مقام ومنصب وکسب جاه وقدرت ويا معروف ومشهورشدن و يا امثالهم براي انسان سودمند ميباشد .

او ميخواست زندگي رابفهمد تا سرمايه عمر را بدون کسب سود حقيقي و يا باضررازدست ندهد. شايد اوميخواست مفهوم حقيقي (صراط الذين انعمت عليهم ) راه کساني که به آنها نعمت داده ميشود را بداند وراه ومسير آن را طي نمايد ويا مفهوم وتفسير (والعصران الاانسان لفي خسر) که انسان زيان خواهد نمود وسرمايه زندگاني را که زمان مي باشد ازدست خواهد داد . گويي مي خواست از معدود کسان باشد که مخاطب (الاالذين آمنو) واقع ميگردند واز مسير حرکت (مغضوب عليهم ) دوري گزيند واز خطوط گمراهي (ضالين ) پرهيز نمايد . او نمي دانست که تعارضات درونيش به اين دليل مي باشد که حقيقت وجوديش بيدار گشته واو ميبايد بدنبال حقيقت جويي برود وباوجود خود آشنا شده و خودرا بشناسد تا بتواند هستي را درک نمايد و بداند که در کجاي از هستي قرارگرفته وچه رسالتي در مدت معدود عمر خويش بردوش دارد ودرپس زندگي کردن وکسب درآمد نمودن وتشکيل خانواده دادن وايجاد روابط اجتماعي وعاطفي کردن وغير....  شناخت ودرک مفهوم زندگي لازم مينمايد . رفتن ازپي اميال دنيوي وغير قابل اشباع وآرزويهاي واهي ودواز دسترس نتيجه اي نداشته ورفتن بدنبال هوي وهوس موجب ناخوشنودي وکدورت دل آن چراغ هدايت ميگردد. جوان باهمراهي ميزبان وچند نفرازدوستانش که اورا(حاج محمود ) ميخواندند درمنزلش برسرسفره افطاري جاي گرفتند وبعداز صرف غذا حاضرين بگفتگو نشستند و حاج محمود شروع به صحبت نمود .

 انسان موجودي شگفت انگيز ميباشد وانسان براي شناخت خود ازعلوم دنيايي نمي تواند بهره گرفته وعلوم روحاني والهي که انبياء واولياي خداوند مروجين آن بوده اند لازم ميباشد . توجه به کتب الهي ونوع زندگاني پيامبران واولياي خدا که درروايات واحاديث وقصص مکتوب مي باشد بسيار ضروري وانسان با تطبيق زندگي خود به زندگي وروش آنها والگو قرار دادن آن پيام آوران روشنايي به مسير نور الهي هدايت و به بينش و شناخت خواهد رسيد . درک حقيقت زندگي وشناختن خود و خلقت وروابط  با ديگران وپديده هاي خلقت وطبيعت وسپس شناخت خالق همه هستي وعوالم ديگر نيازمند داشتن انرژي روحاني است . نداشتن انرژي سبب درک نشدن آيات حق درقرآن وکتب اولياي حق وحتي در تفاسيروتعاريف ونداشتن درک از سخنها وسنخراني ها وکلام بزرگان و نفهميدن اعمال وکردار وسلوک عرفاي حق ميگردد . در مقابل آن داشتن انرژي روحاني است که با اشارات درک مفاهيم ميشود و معاني مستقيما از هرحرکتي وهر کلامي از هرکسي دريافت ميگردد وانرژي سبب محرم شدن انسان در امر حق تعالي ميشود . ما سميعيم وبصيريم وحوشيم   باشما نامحرمان ما خاموشيم . البته انرژي نشانه اي از وجود نوروروشنايي در فرد ميباشد ونوراني شدن ومنور گرديدن انسان سبب معرفت او ميگردد .

حاج محمود در ادامه صحبت درخصوص انرژي وکسب وذخيره نمودن آن به فرصتي ديگر باذن خداوند وعده داده وجلسه را بپايان برد و ميهمانان منزل را ترک نمودند . جوان که آخرين نفر ازمدعوين بود از حاج محمود تشکر کرده و خدا حافظي نمود . ميزبان با لحن صميمانه ازجوان خواست که خود را معرفي نموده وباهمديگر بيشتر آشنا شوند وهردو در گوشه اي از اتاق نشسته ومشغول گفتگو شدند. جوان که نامش( احمد) بود از خود و احوالاتش و از شبي فراموش نشدني گفت وميزبان با زمزمه اي خفيف ولحني حزين مي خواند.

بشنو ازني چون حکايت مي کند            از جدايها شکايت مي کند

ني حريف هر که از ياري بريد              پرده هايش پرده هاي ما دريد

ني حديث راه پر خون مي کند               قصه هاي عشق مجنون مي کند

هر کسي کاو دور ماند از اصل خويش     باز جويد روز گار وصل خويش

محرم اين هوش جز بي هوش نيست       مرزبان را مشتري جز گوش نيست

هرکه را جامه زعشقي چاک شد           اوزحرص و عيب کلي پاک شد

جسم خاک از عشق بر افلاک شد           کوه در رقص آمد وچالاک شد

بالب دمساز خود گر جفتـــمي               همچو ني من گفتنيها گفتمي

عشق خواهد کاين سخن بيرون بود        آينه غماز نبود چون بود

آينه ات داني چرا غماز نيست              زآنکه زنگار ازرخش ممتاز نيست

حاج محمود که چهره اش نوراني تر شده بود به زمزمه اش پايان داده و بفکر فرو رفت . احمد پس از زماني سکوت راشکست و گفت بنظر شما من مي توانم درمدت عمرباقيمانده خود موفق گرديده درک حقايق نمايم . جوابش را پس از لحظاتي اينطور شنيد . موفقيت انسان دراين خصوص به باورانسان وقبول ضروري بودن درک معرفت حق تعالي  بستگي دارد تا درجستجويش حرکت نموده وطالب حقيقي وسالک ثابت قدم گردد . دراين صورت عنايت الهي نيز از راه رسيده وبرسرراه او انسانهاي راه رفته وطي طريق نموده قرار گرفته وبه او کمک مي نمايند .

درطلب زن دايماَ توهردودست               که طلب در راه نيکو رهبر است

اشک مي بار وهمي سوز از طلب          همچو شمع سر بريده جمله شب

عبادت در زندگي انسان ونوع تفکر او تاّ ثيرات وضعي بجا گذاشته و سبب تحولات اخلاقي و روحي او ميگردد . اعمالي با نيّات خير وخدمت وتقديم آن به حضرت باري تعالي در راستاي فطرت انساني بوده و موجب شکوفايي دروني ومنّور گرديدن افکار انسان ميگردد .

ودر مقابل آن گناهان که همان اشتباهات اخلاقي و نفساني مي باشد مانع وحجاب بصيرت وشناخت ميشوند وانسان از هرچيزي درک واستنباط غير حقيقي پيدا نموده و دامنه تشخيص او محدود گرديده و در تاريکي عمر مي گذراند. نمازکه ايجاد رابطه با خداوند ومکالمه با آن حضرت مي باشد سبب تقّرب انسان به خالقش گرديده و موجب اتصاف بنده به صفات الهي ميشود . ظهور صفات الهي موجب و منشاء اعمال نيکو ونيّات خير ميگردد. دراين صورت انسان درحلقه اي از گفتار وکردار وپندار حسنه قرار گرفته که صفا وپاکي درون و درک وشناخت حقيقي را ميسر مي سازد . اذکار شريفه واسماء متبرکه وادعيه مخلصانه نيز همين تاثيرات را بجا ميگذارندو توسل جستن بمقربين حضرت باريتعالي يعني انسانهاي کامل انبياي برحق و معصومين واولياالله بدليل تقرب ونزديکي به آن  حضرت منشاء تاثيرات وتحولات روحاني ميباشد.

 سالک براي شناخت خود به داشتن شاخص وابزار شناخت وبررسي نيازداشته که شاخص انسان کامل بوده و ابزارشناخت شريعت ودستورالعمل الهي انسان کامل ميباشد . انسان درصورتي موفق بشناخت خود خواهدشدکه بخود نظر افکنده وخودرادرمعرض ديد وبررسي شخص خود قرارداده وبا انسان کامل بسنجد . حضرت رسول الله (ص) سفارش بسيار فرموده به دوامر بسيارمهم ( کتاب الله وعترتي ) که بحديث مبارک ثقلين مشهور شده است .

 شريعت مصطفوي و طريقت مرتضوي نتيجه حديث مبارک مي باشد . که رسيدن به اين مفهوم کار هر کسي نيست . که علم عشق است 

    توبه غير علم عشق ار دل نهي           سنگ استنجا به شيطان مي دهي

 قرآن کلام حق تعالي و عترت فرزندان حضرت رسول که انسانهاي کامل دوران خود و همه تاريخ اديان بوده که شاخصين و موازين شناخت ميباشند . براي رسيدن بشناخت و معرفت پيروي از آن بزرگواران لازم و ضروري ميباشد .

 طالبين حقيقت سالک وراهرو وقتي به وجود دو گانه خود پي برده و از تضاد بين آنها مطلع گرديده پا به ورودي صراط المستقيم مي گذارد . تضاد بين دو حيات يکي حيات معقول وديگري بدنبال حيات معمول يکي درپي زندگاني افلاکي وديگري خاکي وبه اقتضاء هرحيات زيستگاه متناسب او مهيا . حيات جسم در کنار ساير جانوران و وابسته به خور وخواب وشکم وشهوت وشهرت و حيات روح در عوالم عشق و همراه تقوا وشرف و عزت و کرامت و در ديار حبيب و آن ديگر دراين ديار غريب ودر اين زندگي دوگانه يکي عادي وعاميانه و ديگري زندگي عارفانه  اين امريعني ورود به صراط مستقيم با توجه نمودن به دو موضوع انسان کامل و هويت اوکه کلام خداوند ميباشد محقق مي گردد .  سپس سالک وجود نفساني خود را تلطيف نمود و بوجود حقيقي خود مي رسد در واقع الهامات رباني بروجود نفس لطيف او حاکم گرديده و اغواهات شيطاني نفس اماره که ازحجاب ظلماني صادر ميگردد وکدورت گناهان آنرا سبب ميشود کنار ميرود وگرنه 

موي سياه را به هوس مي کنم سفيد      روي سفيد را به گنه مي کنم سياه  

مولوي معنوي در مثنوي                   نکته اي گفت هان تا بشنوي          

ترک دنيا گير تا سلطان شوي              ورنه گر چرخي تو سرگردان شوي

شب ازنيمه گذشته بود آثار خستگي در ميزبان ديده نميشد ولي احمد  احساس نمود وقت آنست که آنجا را ترک نمايد وضمن خدا حافظي حاج محمود از او خواست تا باز همديگررا ببينند .

جوان بادلي پر از هيجان و فکري شفاف وآرام بسوي منزل روانه شد وخوشحال از آشنايي با حاج محمود به او وبگفته هايش فکر مي نمود 

   درخصوص دوگانگي وجود انسان که وجود حقيقي او از حق تعالي بوده وبه فطرت انساني مربوط وباوجود ازلي و ابدي آن حضرت مرتبط مي باشد و انسان ازاو بوده تا توانايي معرفت وشناخت اورا داشته باشد .

و ديگري وجود مجازي اوست که ابتکار عمل در زندگي رادر دست دارد و راهبر او ميشود که از انعکاس وجود حقيقي به ذهنيات او نشات ميگيرد وتآثيرات موثر نفخه الهي وديعه آن کريم مکدر به ذهنيات انسان گشته و وجود عارضي اورا پديد مي آورد و انسان آن وجود عارضي و مجازي را خود مي شناسد .

 ذهنيات همان آثار بجا مانده از اعمال و نيات دور از فطرت انسان بوده که گناهان ارتکابي اهم ساختار اورا پرورانيده است که باو حجاب نفس اماره اطلاق ميشود که در سلوک اهل تقوا تلطيف گرديده و وجود حقيقي از پشت پرده حجاب جلوه گري نموده و راه را روش ومنور مي نمايد .   

     احمد بعد ازبجا گذاردن نماز عيد فطر طبق قراري که با حاج محمود داشت در مسجد که خلوت شده بود در کنار او وچندنفراز دوستانش نشسته و به آنها که در خصوص عيد ي فطر صحبت داشتند گوش فرا مي داد.

که حاج محمود ميگفت عيدي براي مومنين بعد از ماه مبارک رمضان عنايت و نشانهايي از نزديک شدن به فطرت انساني است و به اندازه عمل مزدش مي رسد و روزنه هاي نور، روشنايي را به زندگي انسان مي تاباند که سبب تغيرات و تحولات بدليل وسعت نظر ميگردد .

 واتممناهابعشر واضافه نموديم ده به سي آن که راه باز تروکوتاه ترگرداند . چقدر خوب که سي روزه را به چله منتهي وآداب آن بجا آوريم .

تا نيست نگردي ره هستت ندهند        اين مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع قرار سوختن گر ندهي       سر رشته روشني به دستت ندهند

احمد در جمع حاج محمود و دوستانش در پس قيل وقالشان بوي احوال مي شنيد وبرايش تازگي داشت ودلپزير بود مسائل با عمق و وسعت زيادي بررسي مي شد . عجيب بود چون موضوعات صحبت همان بود که بسيار مطرح بود ولي با شعر و لطايف وبدون اصرار وپافشاري هر کسي خود را موعظه مي نمود و روي سخن با ديگران وشنوندگان و جمع حضار نبود .

اورا که دل از عشق مشوش باشد          هر قصه که گويد همه دلکش باشد

توقصه عاشقان همي کم شنوي             بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد

  يکي از دوستان زمزمه مي نمود

اي عقل خجل زجهل وناداني ما              درهم شده خلقي زپريشاني ما

بت دربغل وبه سجده پيشاني ما              کافر زده خنده بر مسلماني ما

 دوستان ازهمديگر جدا شده و جوان با حاجي باطراف شهرکه باغهاي سرسبزداشت حرکت نمودند واو با  بسمه الله الرحمن الرحيم آيه نور را مي خواند.الله نورالسماوات والارض ، مثل نوره کمشکاه فيها ،مصباح المصباح في زجاجه الزجاجه . خدا نوروجود بخش آسمانها و زمين است ، مثل نور او چون چراغداني است که در آن چراغي وآن چراغ در شيشه اي است . تمام خلقت وعوالم وجود از يک لمعه نور خداوندي بامر کن فيکون خلق گرديد ، زمان ومکان وساکنانش موجود گرديدند ، مثل نوراوتابيدن وخلق مراتب وطبقات پرده هاي نفس (مشکات – زجاجه –مصباح) و ميسر شدن سير از عوالم حقيقت به عالم مجاز بجهت جود و لطف وکرامت الهي

من نکردم امر تا سودي کنم      بلکه تا بر بندگان جودي کنم

آفريدم تازمن سودي کنند          تازشهدم دست آلودي کنند

 

 

+ نوشته شده در  91/06/12ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط روایت محو علیشاه   |